پايگاه اطلاع رساني دفتر آيت الله العظمي شاهرودي دام ظله
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
 
  • بى تاب در عزاى امام حسين‏عليه السلام  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • »مرحوم شیخ دربندى، عالمى بزرگ و فقیهى عارف و از شاگردان شریف العلما بود. او در سال ۱۲۸۶ ه . ق در تهران وفات یافت و جنازه‏اش را به عتبات عالیات حمل کردند و در جوار امام حسین‏علیه السلام به خاک سپردند.
    گفته‏اند او در عزادارى حضرت سیدالشهداعلیه السلام بى‏تابى بسیار مى‏کرد و در سوگوارى آن مظلوم، بى اختیار بود. در بالاى منبر از شدت گریه غش مى‏کرد و بى‏اختیار عمامه‏اش را بر زمین مى‏زد و گریبان چاک مى‏کرد.
    گفته‏اند که روز عاشورا لباس خود را از بدن در مى‏آورد و لباس احرام مى‏بست، خاک بر سر مى‏ریخت، گل به بدن مى‏مالید، و به همان هیئت بر منبر مى‏رفت.(۲)
    ملاعباس در حرم امام حسین‏علیه السلام
    واعظ شهیر، مرحوم حاج شیخ احمد کافى خراسانى )ره( مى‏فرمودند: مرحوم حاج شیخ مهدى مازندرانى )ره( در کربلا بود، پنجاه سال صبحها در رواق امام حسین‏علیه السلام منبر مى‏رفت، آدم خوب و معروفى بود. چند جلد کتاب نوشته به نامهاى کوکب درى، معالى السبطین، شجره طوبى، و آثار الحسین‏علیه السلام، در کتاب آثار الحسین‏علیه السلام نوشته است: در مازندران یک نفر به نام ملاعباس چاوش بود، او هر سال یک پرچم مى‏گرفت روى دوشش و به دنبال عده‏اى از مردم به طرف کربلا مى‏رفت.
    مى‏گوید: یک سال تصمیم گرفت کربلا نرود چون یک گرفتارى برایش پیش آمده بود، سى و دو نفر از جوانهاى اطراف روستایش آمدند و گفتند: ملاعباس! بیا برویم کربلا. گفت: من امسال یک گرفتارى دارم که نمى‏توانم بیایم. گرفتاریش را بر طرف کردند.
    ملاعباس چاوش پرچم را برداشت و گفت: هر که دارد هوس کرببلا خوش باشد، پس ملاعباس چاوش به راه افتاد، جمعیتى از مردم نیز همراه او حرکت کردند و شهر به شهر آمدند تا رسیدند نزدیکى‏هاى کربلا، در منزلگاهى منزل کردند و دور هم نشستند، سر شب یک وقت ملاعباس گفت: رفقا امشب چه شبى است؟!
    گفتند: امشب شب جمعه است. گفت: رفقا آن چراغها را مى‏بینید؟ گفتند: آرى.
    گفت: آنها چراغهاى گلدسته‏هاى حرم امام حسین‏علیه السلام است یک منزل بیشتر نمانده، مى‏دانم خسته هستید، اما بیایید برویم چون شب جمعه است، این منزل دیگر را هم برویم، و به فیض زیارت امام حسین‏علیه السلام در شب جمعه نائل شویم.
    همراهیان گفتند: قبول است، مى‏رویم پس همه راه افتادند آمدند. آن وقتها مسافرخانه و هتل نبود کاروان سراهایى بود، اینها با اسبها و الاغها رفتند داخل کاروان سرا، اسب‏هایشان را در طبقه پایین بستند، خودشان هم با بارهایشان در اتاقهاى بالا منزل کردند، اثاثها را گذاشتند، ملاعباس گفت: رفقا اثاثها را رها کنید تا صبح نشده برویم حرم آقا امام حسین‏علیه السلام.
    از این رو همه به طرف حرم امام حسین‏علیه السلام آمدند و داخل صحن شدند پس همراهیان اطراف ملاعباس را گرفتند و گفتند: امشب باید براى ما نوحه بخوانى.
    ملاعباس گفت: چشم، امشب هم برایتان نوحه مى‏خوانم.
    ملاعباس مى‏گوید: من با خودم گفتم مى‏رویم داخل حرم آقا امام حسین‏علیه السلام زیارت مى‏خوانم برایشان. بعد مى‏رویم بالاى سر امام حسین‏علیه السلام این دفترچه نوحه‏ام را در مى‏آورم، هر نوحه‏اى که آمد همان نوحه را مى‏خوانم. گفت: آمدم بالاى سر امام حسین‏علیه السلام دفترچه را در آوردم، دفتر را باز کردم دیدم سر صفحه نوحه على اکبرعلیه السلام آمد.
    گفت: نوحه على اکبر را خواندم شور و حال عجیبى در بین آنها ایجاد شد پس از روضه و سینه‏زنى گفتم: رفقا بس است، برویم استراحت کنیم. همه به داخل کاروان سرا برگشتیم، همه خسته و مانده افتادیم، خوابمان برد.
    ملاعباس مى‏گوید: تا خوابم برد، در عالم خواب یک وقت دیدم کسى در سرا را مى‏زند. مى‏گوید: من بلند شدم آمدم ببینم کیست؟ دیدم یک غلام سیاهى است. به من سلام کرد و گفت: ملاعباس چاوش شما هستید؟ گفتم: بله، گفت: آقا فرمودند: به رفقا بگویید مهیا بشوید ما مى‏خواهیم به دیدن شما بیاییم. گفتم: آقا کیه؟!
    گفت: آقا همان کسى است که این همه راه به عشق و علاقه او آمدى. گفتم امام حسین‏علیه السلام را مى‏گویى؟! گفت: آرى.
    گفتم: امام حسین‏علیه السلام مى‏خواهد بیاید اینجا؟! گفت: آرى.
    گفتم: کجاست؟! ما مى‏رویم براى پابوسیش. گفت: نه، آقا فرموده مى‏آیم.
    ملاعباس مى‏گوید: در عالم خواب آمدم، رفقا را خبر کردم وهمه مؤدب نشستیم که الان آقا مى‏آیند. طولى نکشید یک وقت دیدم در کاروان سرا باز شد مثل اینکه خورشید طلوع کند، همچنین نورى ظاهر شد، یک دفعه من با رفقایم آمدیم بلند شویم. یک وقت دیدیم آقا اشاره کرد و فرمود: ملاعباس تو را به جان حسین بنشینید، شما خسته‏اید تازه رسیده‏اید راحت باشید یک یک احوال ما را پرسید، یک وقت فرمود: ملاعباس! گفتم: بله آقاجان. فرمود: مى‏دانى چرا من امشب اینجا آمدم؟! گفتم: نه آقا جان. فرمود: من سه تا کار داشتم. گفتم: چیست، آقا جانم؟ فرمود: اولا هر کس زائر ما باشد به دیدنش مى‏رویم.
    کار دوم من این است که شبهاى جمعه وقتى مازندران هستى و جلسه دارید دور هم مى‏نشینید یک پیرمردى نزدیک در مى‏نشیند و کفش‏ها را جفت مى‏کند. سلام مرا به او برسان. کار سوم من هم این است که آمدم به تو بگویم اگر دو مرتبه رفقا را شب جمعه به حرم آوردى گفتم: بله آقا. یک وقت دیدم بغض راه گلویش را گرفت. گفتم: آقا چیه؟! فرمود: ملاعباس! اگر دو مرتبه رفقایت را شب جمعه آوردى و خواستى نوحه بخوانى دیگر نوحه على اکبر نخوان. گفتم: چرا نخوانم، مگر بد خواندم، غلط خواندم؟! فرمود: نه. گفتم: چرا نخوانم؟
    صدا زد: ملاعباس! مگر نمى‏دانى شبهاى جمعه مادرم فاطمه زهراعلیها السلام کربلا مى‏آید.
    شبهاى جمعه فاطمه، با اضطراب و واهمه

    آید به شدت کربلا گوید حسین من چه شد

    گردد به دور خیمه گاه آید میان قتلگاه

    گوید حسین من چه شد نور دو عین من چه شد
    ___________________________________________________
    ۲) فوائد الرضویه، ص۱۱۴ - زندگى علما، ص۸۲.

     

     
     
     
     
     

    آدرس: قم - روبروي شبستان امام خميني(ره) - دفتر آيت الله العظمي شاهرودي (دام ظله)

    تلفن: 7730490 3، 7744327 3- 025 فکس: 7741170 3- 025  

    پست الکترونيک: info@shahroudi.net / esteftaa.shahroudi.com@gmail.com