پايگاه اطلاع رساني دفتر آيت الله العظمي شاهرودي دام ظله
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
 
Tuesday 30 May 2017 - الثلاثاء 04 رمضان 1438 - سه شنبه 9 3 1396
 
 
 
 
 
 
  • شكستن پهلو و اسقاط جنين  
  • 1392-10-18 13:13:36  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • بسمه تعالی

    سوال بیست و هشتم از کتاب عقاید حضرت آیت الله العظمی حاج سید محمد شاهرودی (دام ظله)

    درباره رواياتى كه از ستم هاى پى در پى و هميشگى حضرت فاطمه(عليها السلام)به دست خلفاى صدر اسلام ، از جمله ، شكستن پهلو و اسقاط جنين حضرت محسن(عليه السلام) و زدن سيلى و مانع شدن گريه ايشان ، سخن گفته اند ، چه مى فرمائيد ؟
    جواب: روايات و اخبار در اين موضوع در حد تظافر و تواتر ، به گونه اجمالى، بسيار است. در اينجا مناسب است به برخى از آنها اشاره شود. ابتدا اخبارى كه علماى سنى روايت كرده اند:
    1ـ  تاريخ طبرى ، جلد سوم ، صفحه 202 : عمر بن خطاب به خانه على(عليه السلام) آمد و گفت: به خدا قسم ، هر آينه آتش مى افروزم يا بايد براى بيعت از خانه خارج  شويد.
    2ـ  بلاذرى در انساب الاشراف ، جلد اول ، صفحه 586 به اسنادش آورده است :
    ابوبكر ، عمر را به سوى على(عليه السلام) براى بيعت فرستاد و او بيعت نكرد ، در نتيجه عمر در حالى كه شعله آتشى همراهش بود ، آمد و در كنار درب با حضرت فاطمه(عليها السلام) برخورد كرد . فرمود : اى پسر خطاب ، مى بينم بر درب خانه ام آتش مى افروزى ؟ گفت : بله و اين كار من براى آنچه كه پدرت آورده است ، بهتر است.
    3ـ  عقد الفريد ، جلد سوم ، صفحه 63 ، نزديك به همين عبارات را . تحليل زندگانى حضرت زهرا(عليها السلام) ، مرحوم دكتر محمد بهشتى آورده است.
    4ـ  مسعودى در اثبات الوصيه ، صفحات 116 تا 119 : بر على(عليه السلام)هجوم برده او را به اجبار از خانه بيرون آورده و سرور زنان را با درب فشار دادند تا محسن را سقط كرد.
    5ـ  منتخب كنز العمّال ، صفحه 174
    6ـ  الشافى ، صفحه 397 : محمد ابراهيم ثقفى در الغارات به اسنادش از امام صادق(عليه السلام) : به خدا سوگند ، على(عليه السلام)بيعت نكرد تا اين كه آن دود را در خانه اش ديد.
    7ـ  الامامة و السياسة ، ابن قتيبه ، صفحه 19 : به عمر گفتند ، فاطمه در خانه است . گفت ، اگرچه باشد.
    8ـ  ملل و نحل ، صفحه 83 : در روز بيعت ، عمر چنان ضربه اى به شكم فاطمه(عليها السلام) زد كه جنينش افتاد . و عمر بود كه فرياد مى زد : خانه شان را با .هركه در آن است آتش بزنيد.
    9ـ  تاريخ ابوالفداء ، جلد اول ، صفحه 156
    * توجه : هرگاه قصد داريد به مصادر و منابع اهل سنت مراجعه كنيد ، كتاب هاى چاپ قديم را مد نظر قرار دهيد ، زيرا در چاپ هاى جديد ، زشت كارى هاى اولى و دومى و مظلوميت و حقانيت اهل بيت(عليهم السلام) حذف شده است .
    اكنون به برخى از روايات شيعه اشاره مى كنيم:
    1ـ  امالى صدوق(رحمه الله) ، صفحات 68 تا 82 : و اما دخترم فاطمه ، گويا مى بينم كه خانه اش را خفيف ، حرمتش را هتك ، حقش را غصب كرده و از او بازمى دارند ، پهلويش را شكسته و جنين او را ساقط مى كنند . . . خدايا نفرين كن هركه را كه بر او ستم كرد ، و هركه حقش را غصب كرد عذاب كن ، و هركه .خوارش كرد را ذليل كن و هركه پهلويش را چنان زد كه فرزندش افتاد در آتش جاودانه اش كن ، پس در اين هنگام فرشته ها ، آمين گفتند
    2ـ امالى صدوق(رحمه الله) ، صفحات 81 و 82 : و سيلى زدن به صورت او ( فاطمه .......)
    3ـ  كامل الزيارات ، صفحه 232  ـ  235 : و اما دخترت ، پس ستم خواهد ديد و او را مى زنند در حالى كه آبستن است ، و بى اجازه درون خانه و حريمش شده و .جنينش را ساقط مى كنند ، و اولين كسى كه  ـ  فرداى قيامت  ـ  درباره اش حكم مى شود ، محسن بن على(عليهما السلام)است.
    4ـ  احتجاج طبرسى ، جلد اول ، صفحه 105 : پس عمر با آتش و هيزم ، فرياد زد : بايد خارج شويد و الاّ حتماً خانه را آتش مى زنم به او گفته شد : فاطمه ، در خانه است.
    5ـ  تفسير عياشى ، جلد دوم ، صفحه 66  ـ  67 : چون فاطمه(عليها السلام)مهاجمين را ديد ، در را به روى شان بست . پس عمر با پاى خود به در كوبيد و آن را شكست .
    6ـ  تفسير عياشى ، جلد دوم ، صفحه 360 ، حديث 234 : پس عمر ، پىِ مردى فرستاد كه نامش قنفذ بود . فاطمه(عليها السلام)بين فرستاده عمر و على(عليه السلام).ايستاد ، كه قنفذ او را زد و دستور داد ، در نزديكى خانه هيزم آورند . آن گاه عمر بر آن آتش افكند.
    7ـ شيخ مفيد(رحمه الله) در امالى ، صفحه 38 : اهل خانه نپذيرفتند كه خارج شوند . پس عمر گفت : بر درب آنان آتش افروزيد.
    8ـ بحارالانوار ، جلد 43 ، صفحه 179 ، سطر هفتم : در كتاب سليم بن قيس هلالى به روايت از ابان بن ابى عياش از سليم از سلمان و عبدالله بن عباس ، يافتم كه ( سلمان و ابن عباس ) گفتند : رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) ، وفات يافت ، پس هنوز به خاك سپرده نشده بود كه مردم عهدشكنى نموده و مرتد شدند . ( از دين .حقيقى كه بر مدار ولايت اميرالمؤمنين على(عليه السلام)بود ، دست برداشتند.
    و در سطر نوزدهم آمده است : پس عمر ، روى به خانه على آورد و درب را كوبيد و با صداى بلند فرياد زد : اى پسر ابى طالب ، در را باز كن . پس فاطمه(عليها السلام) فرمود : اى عمر ما را با تو چه كار ؟ چرا ما را به آن چه در آنيم ( عزاى رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ) وانمى گذارى ؟
    گفت : در را باز كن وگرنه آن را به روى شما مى سوزانم . پس ( فاطمه(عليها السلام) ) فرمود : اى عمر ، آيا از خدا نمى ترسى ؟ مى خواهى به درون هجوم آورى ؟
    عمر منصرف نشد ، آتش خواست و درب را آتش زده ، در هم كوبيد . پس فاطمه (عليها السلام)در برابر او آمد و فرياد به ناله بلند كرد اى پدر ، اى رسول خدا .
    در اين هنگام عمر ، شمشيرش را بالا برد و با غلاف آن به پهلوى فاطمه (عليها السلام) زد كه ناله اش بلند شد . آن گاه تازيانه اى بر بازوى فاطمه(عليها السلام)نواخت.
    حضرت ناله زد : اى پدر . پس على بن ابى طالب (عليه السلام)رسيد و گريبان عمر را گرفته ، او را بر زمين انداخت كه بينى و گردنش سخت به درد آمده و مجروح شد . حضرت قصد كشتن او را كرد كه وصاياى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)به يادش آمد كه امر به صبر و پيروى كرده بود ، پس فرمود : اى پسر صهّاك . ـ  عمر  ـ  قسم به آن كه محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را به پيامبر ، گرامى داشت ، اگر نبود قضاى الهى هر آينه مى ديدى كه داخل خانه ام نمى شوى.
    پس عمر كمك خواست و مردم آمدند و درون خانه شده و ريسمان بر گردن على(عليه السلام)افكندند . در اين حال فاطمه(عليها السلام)بين مهاجمين و على ، كنار درب ، حايل شد كه قنفذ ، او را با تازيانه زده  ـ  آن گونه كه وقتى از دنيا رفت ، هنوز اثر ضربه آن ملعون ، مانند دمل بر بازويش مانده بود .  ـ  پس درب خانه را چنان .فشار داد كه دنده اى از پهلويش شكست و جنين او سقط شد و از بستر بيمارى جدا نشد تا به شهادت رسيد.
    روايت تا آنجا ادامه دارد كه ابن عباس گفت : به حضرت فاطمه(عليها السلام)خبر دادند كه ابوبكر ، فدك را گرفت . پس حضرت با زن هاى بنى هاشم از خانه بيرون آمد . . . آن گاه با نگرانى به خانه برگشت و بيمار شد . على(عليه السلام)نمازهاى پنجگانه اش را در مسجد مى خواند . ابوبكر و عمر از على(عليه السلام)پرسيدند : حال دختر رسول خدا چطور است ؟ . . . فاطمه(عليها السلام) روبنده اش را به چهره كشيد و رو به ديوار كرد  ـ  تا از ابوبكر و عمر روى برگردانده باشد   ـ  پس آن .....دو داخل شده ، سلام كردند و گفتند : از ما راضى باش ، خدا از تو راضى باشد . فرمود : از آنچه از شما مى پرسم به من خبر دهيد ، اگر راست مى گوييد.
    آن گاه فرمود : به خدا سوگندتان مى دهم ، آيا شنيديد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود : فاطمه پاره تن من است هركه آزارش دهد پس مرا آزرده است ؟ .گفتند : آرى.
    سپس دست به سوى آسمان بلند كرد كه : خدايا اين دو مرا آزردند ، از آنها به تو و به رسولت شكايت مى كنم ، نه به خدا از شما تا ابد راضى نمى شوم تا پدرم رسول .خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)را ديدار كنم و آنچه به سرم آورديد را به او بازگويم ، او داور بين من و شماست.
    ابن عباس گويد: فاطمه ، پس از رحلت پدرش ، چهل شب زنده بود و آن گاه كه بيماريش شدت يافت ، على(عليه السلام) را فراخواند . وصيت هاى خودش را كرد كه شبانه غسل و كفن و دفنم را انجام بده و آنها كه به من ستم كردند ، احدى از آن دشمنان خدا در تشييع و دفن و نمازم ، حاضر نباشند.
    در ادامه كلام ابن عباس چنين آمده است : بامداد آن شب ، ابوبكر ، عمر و مردم به قصد نماز بر فاطمه(عليها السلام) آمدند كه . . . عمر گفت : به خدا ، نبش قبر نموده و بر او نماز مى خوانم . على(عليه السلام)فرمود : به خدا سوگند ، اى عمر! اگر چنين اقدامى كنى . . . اگر شمشير بكشم ، به كمتر از مرگت رضايت نمى دهم . پس عمر دَرهم شده ، خاموش گشت و دانست كه اگر على سوگند ياد كند ، به آن عمل مى كند(بحارالانوار ، ج 28 ، ص 297 ، ح 48)
    9  ـ  صدوق در خصال  ـ  در مورد جلوگيرى از گريستن حضرت  ـ  گفته است : فاطمه(عليها السلام) ، بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)  ـ چنان ـ  گريست كه اهل مدينه آزرده شدند و به ايشان گفتند ، با گريه ات ما را اذيت كردى . پس حضرت به مزار شهدا  ـ  خارج از مدينه  ـ  مى رفت و مى گريست تا آرام مى شد . آنگاه بازمى گشت(بحارالانوار ، ج 43 ، ص 155)
    10  ـ  بحارالانوار ، جلد 43 ، صفحه 158 ، از معانى الاخبار : در خطبه اى براى زنان مهاجر و انصار ، فرمود : بى ترديد مسئوليت سنگين پيمان الهى بر گردنشان .سنگينى خواهد كرد ، كه ننگ عدالت كشى را بر دامانشان نهادم ، نفرين بر اين مكاران ، و دور از رحمت حق ، ستمكاران.
    11  ـ  بحارالانوار ، جلد 43 ، صفحه 170 ، از كتاب دلائل الامامه طبرى به سندش از امام صادق(عليه السلام) : حضرت فاطمه(عليها السلام) ، روز سوم جمادى الآخر ، روز سه شنبه ، سال يازدهم هجرى از دنيا رفت . علت وفات اين بود كه قنفذ ، برده عمر به فرمان او با دسته شمشير به او ضربه زد و محسنش سقط .شد . به اين خاطر ، شديداً بيمار گشت و حاضر نشد ، آن كه آزارش داده بود ، به ديدارش برود تا آنجا كه امام(عليه السلام) ماجراى آمدن آن دو نفر را تا به آخر نقل كرد و گفته عمر را مبنى بر نبش قبر ، يادآور شد.
    12  ـ  احتجاج ، جلد اول ، صفحه 51 : عمر به دنبال قنفذ ، كه آدم خشن و سنگدلى بود ، فرستاد . سپس مردم را امر كرد كه همراهى اش كنند و مردم همراه عمر هيزم آوردند و اطراف منزل على(عليه السلام) گذاشتند ، در حالى كه ، على و فاطمه و دو پسرشان در آن بودند . عمر فرياد برآورد : به خدا ، يا خارج مى شويد يا خانه ات .را آتش مى زنم . آنگاه ، ابوبكر به قنفذ گفت : اگر خارج شد ( كه هيچ ) و گرنه بر او حمله كنيد ، پس اگر امتناع ( از بيعت ) كرد ، خانه شان را بسوزانيد و فاطمه(عليها السلام) كنار درب ، بين على(عليه السلام) و مهاجمين ، حائل شد ، سپس قنفذ با تازيانه بر بازويش زد كه متورم و كبود شد.
    13  ـ  بحارالانوار ، جلد 43 ، صفحه 227 ، از تفسير فرات بن ابراهيم ، در پايان حديثى طولانى : فرمود ( رسول خدا ) : اى دخترم ، به تحقيق ، جبرئيل از سوى خداوند ، به من خبر داد كه تو اولين كسى از اهل بيت من هستى كه .به من  ـ  پس از رحلتم  ـ  ملحق مى شود . پس واى بر آنها كه بر تو ستم كنند و رستگارى عظيم براى كسى است كه تو را يارى نمايد
    از آنجا كه ، مجالى نيست تا همه اخبار وارده در اين موضوع را يادآور شويم ، به همين مقدار بسنده مى كنيم . اگرچه آن مقدار كه بيان شد براى اثبات مسئله كافى .است ، چرا كه ، اخبار فوق حد تواتر است.
    چيزى كه اينجا تأكيد مى كنيم اين است كه روشن شد ، عمر و قنفذ ، چندبار ، فاطمه(عليها السلام)را زدند . و از برخى رواياتى كه ذكر نكرديم ، برمى آيد كه مغيرة بن .شعبه هم ، در زدن فاطمه(عليها السلام) شركت داشته است.
    آيا غير از اين از كسانى كه بعد از پيامبر مرتد شدند انتظار مى رود ؟ آنچنان كه آيه قرآن تصريح مى كند :(و ما محمد إلاّ رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئاً و سيجزى الشاكرين)( آل عمران : 144)
    « محمد ، نيست مگر رسولى كه پيش از او هم رسولانى بوده اند و از دنيا رفتند . آيا اگر پيامبرتان بميرد يا كشته شود ، شما به پيشينيان خود  ـ  به رفتار جاهليت  ـ  بازمى گرديد . هركه بازپس رود ، هيچ زيانى به خدا نمى رساند و خداوند ، به زودى به بندگان شاكر ، پاداش خواهد داد .»

     

     
     
     
     
     

    آدرس: قم - روبروی شبستان امام خمینی(ره) - دفتر آیت الله العظمی شاهرودی (دام ظله)

    تلفن: 7730490 3، 7744327 3- 025 فکس: 7741170 3- 025  

    پست الکترونیک: info@shahroudi.net / esteftaa.shahroudi.com@gmail.com