پايگاه اطلاع رساني دفتر آيت الله العظمي شاهرودي دام ظله
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Friday 07 August 2020 - الجمعة 16 ذو الحجة 1441 - جمعه 17 5 1399
 
 
 
  • پرسشهايي از عاشورا  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • چرا امام حسین (ع) در زمان معاویه قیام نکرد؟
    با اینکه هم حکومت معاویه و هم حکومت یزید ناپاک، ناحق و ظالمانه بود، اما چرا
    امام حسین (علیه السلام) در زمان معاویه قیام نکرد، ولی در زمان یزید قیام نمود؟
    پاسخ:
    علت عدم قیام امام حسین (علیه‌السلام) در زمان معاویه، تفاوت نوع حکومت یزید و معاویه بود. به تعبیر دیگر، همان عللی که موجب صلح امام حسن (علیه السلام) شد، دلیل خودداری امام حسین (علیه‌السلام) از قیام در زمان معاویه بود. از جمله این عوامل، مهارت خاص معاویه در حل و فصل مشکلات بود؛ لذا مردم آماده قیام در برابر او نبودند.
    معاویه در میان شخصیت‌های معروف آن عصر از هوش سرشاری برخوردار بود، به طوری که او را «داهیه العرب» می‌گفتند؛ و حتی آن قدر سیاست، هوش، فراست و تدبیر او معروف شده بود که می‌گفتند علی سیاست معاویه را ندارد، وگرنه می‌توانست بر او پیروز شود! و کار به دست معاویه نمی‌افتاد! و شاید در همین رابطه بود که مولا (علیه‌السلام) فرمودند: «لولا کراهیه الغدر لکنت من أدهی الناس»[۱] به خدا قسم معاویه از من باهوش‌ تر، با تدبیرتر و با سیاست تر نیست، ولی تقوا مانع می‌شود که هر کاری را انجام دهم.
    معاویه کهنه کار و کارآزموده بود؛ ولی یزید ناپخته، بی تجربه و فاقد این مهارت‌ها. عامل دیگر، حفظ ظاهر اسلام توسط معاویه بود؛ ولی یزید به هیچ عنوان ولو ظاهری، به اسلام بهایی نمی‌داد. آشکارا شراب می‌خورد و اعلام می‌کرد که اسلام را قبول ندارد.
    بنابراین شرایط زمانی یزید و معاویه متفاوت بود و با هم قابل مقایسه نبود؛ لذا عمده تفاوئت شیوه برخورد امام حسین (علیه‌السلام) با حاکمان، به همین مسأله بر می‌گردد.
    موانع قیام امام حسین (علیه‌السلام) در زمان معاویه
    نکته دیگر آنکه: تا قبل از قیام امام حسین (علیه‌السلام)، بستر و شرایط لازم برای قیام فراهم نبود و موانعی وجود داشت که بدان اشاره می‌کنیم:
    ۱ـ پیمان صلح امام حسن (علیه‌السلام):
    پیمان صلح هر چند توسط امام حسن (علیه‌السلام) منعقد شده بود، اما امام حسین (علیه‌السلام) نیز آن را تأیید کرده بود و اگر امام حسین (علیه‌السلام) بر خلاف تعهد خود قیام می‌کرد، معاویه با تبلیغات گسترده، صدای حق طلبی امام را خاموش می‌کرد. آن حضرت در زمان حیات برادرش امام حسن (علیه‌السلام) متعهد شده بود که تا وقتی معاویه زنده است، بر ضد او دست به شمشیر نبرد. با اینحال اینگونه هم نبود که امام حسین (علیه‌السلام) کاملا سکوت کنند و اعمال معاویه را تأیید نمایند؛ بلکه با سخنرانی‌ها و تبلیغات‌ خود سعی در آگاهی جامعه و آماده سازی نیروهای مخلص برای تدارک قیام بودند که بیان خواهیم کرد.
    ۲ـ پذیرش و مقبولیت حکومت معاویه از سوی مردم:
    معاویه با تبلیغات گسترده‌ای که صورت داده بود، با فریب افکار عمومی، به حکومت خود مشروعیت و در واقع مقبولیت بخشیده بود. هر چند از زوایای مختلف، حکومت معاویه پایه و اساس مشروعی نداشت و خلافتش غصبی و نامشروع تلقی می‌شد، اما او با فریب و ترفندهایی که به کار می‌گرفت، شماری از مسلمانان و شامیان را برای پذیرش حکومتش آماده ساخت.
    دلائلی که معاویه برای مشروعیت حکومتش بدانها توسل می‌جست، یکی ادعای خونخواهی عثمان بود. او مدعی بود که عثمان مظلوم کشته شده و من صاحب خون او هستم. بنابراین باید حکومت به من برسد. دومین مسأله، حکمیت و جریانی که بعد از واقعه صفین روی داد، بود. حماقت ابوموسی اشعری و نیرنگ عمرو عاص، باعث شد تا معاویه حکومت خود را مشروع بداند. مسأله سوم، پیمان صلح و معاهده منعقده شده با امام حسن (علیه‌السلام) در سال ۴۱ هجری بود. و چهارم آنکه می‌گفت مردم با من بیعت کرده‌اند و این بیعت را دلیلی بر قانونی بودن حکومت خود بشمار می‌آورد.
    در دوران خلافت معاویه، ۲۰سال امام حسین (علیه‌السلام) در مدینه، مظلومانه در میان امت پیامبر (صلی الله علیه و آله) صبر کردند. ایشان نمی‌توانستند در خطبه نماز جمعه سخنرانی کنند؛ چون چنین اجازه‌ای به او نمی‌دادند. خطیب جمعه باید توسط معاویه انتخاب می‌شد و موظف به لعن علی (علیه‌السلام) بود. امام هم بنشینند و گوش کنند! اگر اباعبدالله (علیه‌السلام) در چنین شرایطی قیام می‌کرد، حداکثر نتیجه‌ای که حاصل می‌شد این بود که عده‌ای از مردم که انسانهای خوب و صالح را دوست می‌داشتند، می‌گفتند حیف شد که امام حسین (علیه‌السلام) از دست رفت. بعد از چندی هم نام او فراموش می‌شد. ما شیعیان چند بار نام عمرو بن حمق یا رشید هجری را شنیده‌ایم و می‌شناسیم؟ زید بن علی بن الحسین (علیه‌السلام) چه شد؟ ما چه مقدار از تاریخ او را می‌دانیم؟ با اینکه قیام او مقدس هم بود. اما آیا عزاداری برای او برپا می‌شود؟ اگر امام حسین (علیه‌السلام) در آن شرایط بر علیه معاویه قیام می‌کرد، او نیز نهایتا سرانجامی مانند آنها پیدا می‌کرد. البته این سخن بدان معنا نیست که قیام امام، برای شهرت و آوازه بود؛ بلکه منظور این است که در آن شرایط، امام نمی‌توانست سرنوشت ساز باشد و تا جهان باقی است، الگو بوده و از نورش استفاده برند. به بیان دیگر، در آن شرایط امام نمی‌توانست به نحو کامل و اتم از این قیام بهره‌‌برداری کند.
    در زمان معاویه، مردم از حضرت استقبال نمی‌کردند، برای اینکه معاویه کارهای خود را با شیطنت انجام می‌داد و مثل یزید بدون سیاست اقدام نمی‌کرد. معاویه از روی شیطنت و رندی و با ژستی مقدس مأبانه، در جایی که بین امام حسین (علیه‌السلام) و معاویه گفتگو و مجادله‌ای صورت گرفت، آن حضرت را از غیبت یزید نهی می‌کرد! معاویه گفت: اینکه گفتی مادرت از مادر یزید بهتر است، راست گفتی؛ چون اگر جز این نبود که فاطمه از قریش بود و مادر یزید از قریش نیست، کافی بود. این همان عصبیت ملی گرایی و قوم گرایی است. معاویه گفت: علاوه بر اینکه مادر تو از قریش است، دختر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) هم هست، پس مسلما مادر تو بهتر است. اما اینکه گفتی پدر تو از پدر یزید بهتر است، جای تأمل دارد؛ چون می‌دانی که پدر یزید و پدر تو با هم مبارزه کردند، و خدا به نفع پدر یزید حکم کرد و اما خودت که گفتی از یزید بهتر هستی، نه اینگونه نیست. یزید برای جامعه اسلامی بهتر است. حضرت فرمودند: «می‌گویی یزید شرابخوار از من بهتر است؟» سیاست معاویه را ببینید. در جواب امام گفت: آقا! از پسر عمویت[۲] غیبت نکن! دلیل برتری یزید این است که تو غیبت او را می‌کنی، ولی او غیبت تو را نمی‌کند![۳]
    لذا دلیل اینکه امام حسین (علیه‌السلام) در زمان معاویه قیام نکرد، این بود که شرایط بگونه‌ای نبود تا امام بتواند رسالت خود را با مظلومیت و شهادت خود در تاریخ ثبت کند تا جاودانه بماند و در تاریخ گم نشود. اما در زمان یزید مبادرت به چنین قیام حساب شده‌ای کرد. نقشه الهی و ماهرانه‌ای که امام آنگونه‌ای به شهادت برسد و نامش الی الابد همچون چراغ فروزان همه عالم را در همه زمانها روشن کند. چنان که کفار و بت پرستان و یهودیان و مسیحیان درباره امام (علیه‌السلام) سخنها گفته و اعمال ویژه‌ای را انجام دهند.[۴] نقل است که در بسیاری از شهرهای هندوستان در شب تاسوعا و عاشورا، هندوهای بت پرست آتش روشن می‌کنند و به یاد سید الشهداء (علیه‌السلام) با پای برهنه وارد آتش می‌شوند.[۵]
    بنابراین اگر جایی انسان در تکلیف و ظیفه خویش متحیر ماند، نور حسین بن علی (علیه‌السلام) و چراغ هدایتی که او برافروخت، تکلیف انسان را مشخص می‌کند. اگر همه چیز مورد تحریف و تقطیع واقع شده باشد ـ کما اینکه تفسیر قرآن و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را مورد تحریف قرار داده و می‌دهند ـ اما کشته شدن امام حسین (علیه‌السلام) به خاطر دینش، نمی‌تواند مورد تحریف واقع شود. ولذا دشمن در صدد است تا از راههای گوناگون، این نهضت عظیم را کم ارزش و بی اعتبار جلوه دهد.
    فعالیت‌های امام حسین (علیه‌السلام) برای مخالفت با حکومت
    معاویه چه بود؟
    درست است که امام حسین (علیه‌السلام) در زمان معاویه به دلائل مختلف نتوانستند قیام نمایند، اما آیا در راستای مخالفت با حکومت معاویه، نیز نتوانستند فعالیت کنند؟ اقدامات آن حضرت برای مخالفت با معاویه و حکومت وی چه بود؟
    پاسخ:
    همانگونه که متذکر شدیم، امام هر چند مبادرت به قیام مسلحانه نکرد، اما ساکت هم نبود و تسلیم شرایط زمانه نشد و به مبارزه فرهنگی و ارشاد مردم پرداخت؛ که چند نمونه آن را مختصر بیان می‌کنیم:
    ۱ـ سخنرانی آتشین در حضور معاویه:
    روزی معاویه به قصد اینکه پایگاه اجتماعی امام حسین (علیه‌السلام) را کم کرده باشد، حضرت را برای سخنرانی بر بالای منبر فرستاد. امام (علیه‌السلام) از این موقعیت استفاده کرده، با سخنانی قاطعانه از موضع حق طلبانه اهل بیت (علیهم السلام) دفاع کرد و مردم را به حمایت از آنان و مخالفت با حزب شیطان فرا خواند؛ که معاویه از کرده خود پشیمان شد و نقشه‌ای که برای اهانت و تحقیر امام و اهل بیت (علیهم السلام) کشیده بود، نقش بر آب شد.[۶]
    ۲ـ سخنرانی افشاگرانه در اجتماع عظیم حجاج:
    نقل است که دو سال قبل از مرگ معاویه، امام حسین (علیه‌السلام) به حج مشرف شدند. ایشان از صحابه و تابعین و نیز عموم بنی هاشم خواستند تا در چادر ایشان واقع در منی اجتماع کنند. بالغ بر ۷۰۰ نفر از تابعین و ۲۰۰ نفر از صحابه در چادر آن حضرت جمع شدند. امام در این سخنرانی به افشاگری علیه خاندان اموی پرداخته و مظلومیت اهل بیت (علیهم السلام) را یادآور شدند. سپس دستور دادند که آن مطالب را نوشته، بعد از بازگشت به دیار خود، با مردم خود در میان بگذارند.[۷]
    ۳ـ موضع گیری در برابر مروان:
    بعنوان نمونه، مروان ـ حاکم مدینه ـ در خطبه‌ای از امام علی (علیه‌السلام) به بدی یاد کرد. که در پایان منبر، با برخورد  شدید امام حسین (علیه‌السلام)  مواجه شد.[۸] هر چند این برخورد، کوتاه و اندک بود، اما برای مروان سنگین وغیر قابل تحمل بود. در آن زمان و در شرایطی که اوضاع به نفع او وامثال او بود، اندک اعتراضی به منزله هتک حرمت آنان تلقی می‌شد و لذا مجازاتهای سنگینی برای چنین افرادی وضع کرده بودند، ولی امام ملاحظه چنین مواردی را نمی‌کرد و به دفاع از اهل بیت (علیهم السلام) و خاندان رسالت و افشاگری علیه خاندان اموی می‌پرداختند.
    ۴ـ برخورد با ولید بن عتبه:
    ولید بعد از مروان حاکم مدینه بود. وی مانع ملاقات شیعیان عراق، با امام حسین (علیه‌السلام) می‌شد. امام در برابر این اقدام ولید، به شدت موضع گرفته و فرمودند: «ای ظالم و گنهکار! چرا مانع می‌شوی میان من و آنانی که به حق ما آشنا هستند؛ که تو و عمویت معاویه، نسبت به آن حق جهل دارید؟».[۹]
    ۵ـ جلوگیری از سوء استفاده‌های سیاسی و تبلیغی:
    معاویه و باند اموی، از راههای مختلف در صدد بودند که در افکار عمومی چنین القاء کنند که بنی هاشم در برابر بنی امیه کوتاه آمده، شکست خورده و یا از در آشتی با بنی امیه وارد شده‌اند. با ذکر نمونه‌هایی، تیزهوشی و تدابیر امام که مانع سوء استفاده آنان می‌شد، بیشتر معلوم می‌شود:
    ـ مورخان نوشته‌اند که معاویه به مروان حاکم مدینه نوشت که از ام کلثوم (علیهماالسلام) دختر عبدالله بن جعفر و حضرت زینب (علیهماالسلام)، برای پسرش یزید خواستگاری کند! که امام پاسخ دادند: «آیا در حالی که خونهای ما از شمشیرهای بنی امیه می‌چکد، می‌شود با آنان وصلت نمود؟»[۱۰]
    علامه مجلسی نقل می‌کند که مروان به خدمت امام آمد. آن حضرت فرمود: «من به وکالت از خواهر زاده‌ام، ام کلثوم را به عقد پسر عمویش قاسم بن محمد بن جعفر در آورده‌ام». که مروان ناراحت شد و گفت: بین بنی امیه و بنی هاشم رابطه حسنه وجود ندارد.[۱۱]
    ـ ابن عساکر نقل می‌کند که معاویه کنیزی داشت که به همراه هدایایی برای امام حسین (علیه‌السلام) فرستاد. اما امام از نیت سوء معاویه آگاه شد. کنیز را آزاد کرد و هدایای ارسالی‌اش را به او بخشید و سپس دستور دادند تا ۱۰۰۰ دینار هم بخاطر اشعاری که در مداح اهل بیت (علیهم السلام) و مذمت بنی امیه خوانده بود، به او بدهند.[۱۲]
    ۶ـ موضع امام در برابر شهادت حجر بن عدی و یاران:
    از جمله اعتراضات امام حسین (علیه‌السلام)، نسبت به شهادت حجر بن عدی و یارانش بود. گروهی از شیعیان و بزرگان عراق بعد از این واقعه آمدند و در مدینه به خدمت امام رسیدند. معاویه نامه‌ای به امام نوشتند که اگر بدی کنی، بدی می‌بینی. که آن حضرت در پاسخ، نامه‌ای کوبنده و با لحنی شدید، سیاست‌های ضد دینی معاویه را یادآور شده و کارهای زشت او را یکی پس از دیگری برشمردند که از آنجمله، به شهادت رساندن حجر بن عدی و یاران وفادارش بود.[۱۳]
    ۷ـ مخالفت با ولیعهدی یزید:
    از ابعاد مهم مبارزه امام حسین (علیه‌السلام) با معاویه، مخالفت با ولایتعهدی یزید بود. معاویه در این زمینه بسیار سرمایه‌گذاری کرد. امام نیز با رشادت تمام در برابر این سیاست شیطالنی ایستادند که یکی از علل مهم به شهادت رسیدن امام و یارانش بشمار می‌آید.
    علت و انگیزه قیام امام حسین (علیه‌السلام) چه بود؟
    انگیزه‌ای که باعث شد امام معصوم اینگونه به شهادت برسد و از طفل شش ماهه تا حبیب هفتاد و پنج ساله قربانی داشته باشد، چه بود؟ همچنین چه زمینه‌هایی امام حسین (علیه‌السلام) را ملزم به جهاد و قیام علیه حکومت یزید نمود؟
    پاسخ:
    مهمترین علت و انگیزه قیام امام حسین (علیه‌السلام)، همان است که امام در وصیت نامه خود به محمد بن حنفیه فرموده‌اند «احیای سیره جدم پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و پدرم امیرالمؤمنین و نیز امر به معروف و نهی از منکر». اما علل دیگری که می‌توان آنها را از جمله عوامل این قیام بشمار آورد، عبارتند از: اصرار یزید بر بیعت گرفتن از امام؛ تغییر ساختار حکومت از خلافت به سلطنت و موروثی کردن آن؛ اصلاح امت؛ بیدار کردن وجدانها و احیای ارزشهای دینی و سنن فراموش شده.
    زمینه‌های قیام امام حسین (علیه‌السلام) را، در حقیقت یزید و یزیدیان خود بوجود آوردند؛ یعنی کارها و عملکرد آنان زمینه ساز قیام عاشورا شد. وقتی بستر مناسب قیام فراهم شد، امام مکلف به انجام وظیفه شدند. که از آن جمله می‌توان به فساد دستگاه اموی و حاکم جامعه اسلامی، ظهور و بروز بدعت‌ها، انحطاط اخلاقی، بی عدالتی، دنیاپرستی عوام و خواص، بی تفاوتی اکثریت جامعه مخصوصا قشر خواص نسبت به انحرافات فرهنگی و رواج گناه در جامعه اشاره کرد.
    توضیحات پیرامون این مسأله را در خلال دیگر پاسخها آورده‌ایم.
    عوامل و زمینه‌های انحراف جامعه در زمان امام حسین (علیه‌السلام) چه بود؟
    زمینه‌ها و عوامل اجتماعی انحراف جامعه، در زمان امام حسین (علیه‌السلام) چه بود؟ بالاخره انسانهایی که آب بروی امام بستند و طفل شش ماهه او را کشتند، مسلمان بودند. هیچ مورخی نگفته است که نصرانی یا کافر یا یهودی و مجوسی بوده‌اند. چگونه این مردم به چنین جنایتی دست زدند؟
    پاسخ:
    برای پاسخ به این سؤال که چگونه مردم، نوه پیامبر خود را کشتند، باید دید شرایط فرهنگی و زمینه‌های این رفتار چه بود؟ این نوع رفتار ممکن است در هر زمانی نسبت به حکومت اسلامی رخ دهد. باید زمینه‌ها و عوامل انحراف را شناخت تا بتوانیم از تکرار چنین حوادثی جلوگیری کنیم.
    از زمینه‌های اجتماعی می‌توان به انحراف جامعه از اصول و اعتقادات اسلامی، عدم بینش سیاسی کافی در مردم و اطلاع رسانی جهت دار دستگاه اموی و نیز روحیه قبیله گری و منفعت طلبی و افول ارزشهای دینی در جامعه و ضعف و سستی ایمان در افراد اشاره کرد.
    زمینه‌های انحراف جامعه:
    سطح پایین فرهنگ دینی در مردم
    درست است که چند دهه از اسلام و گسترش آن گذشته بود، اما ارتقاء فرهنگی چیزی نیست که به این سادگی و سرعت از مدینه تا اقصی نقاط شام گسترش یابد و در اذهان و روش و رفتار مردم رسوخ و نفوذ کند. اینکه افراد کاملا با فرهنگ اسلامی تربیت شوند و سطح دینی آنها افزایش پیدا کند، امری است تدریجی و زمان بر، که به سادگی تحقق نمی‌یابد. مخصوصا وقتی حکومت و همه امکانات تبلیغی، در قبضه کسی مثل معاویه نمی‌باشد. معاویه روی این مطلب بسیار سرمایه‌گذاری کرد و توانست تا میزان زیادی نظر مردم برای بیعت با یزید را جلب نماید و با ترفندهایی که به کار می‌گرفت، از حساسیت مردم بکاهد.
    روح زندگی قبیله‌ای
    زندگی قبیله‌ای اقتضاء می‌کند که اگر رئیس قبیله در کاری پیش قدم شد، همه افراد قبیله و اکثریت به راحتی به دنبال او بروند. این روحیه چه در بعد مثبت و چه در بعد منفی نمونه‌های تاریخی فراوانی دارد. اگر رئیس قبیله به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ایمان می‌آورد، سایر افراد قبیله به سادگی و بدون هیچگونه مقاومتی مسلمان می‌شدند. و اگر رئیس قبیله مرتد می‌شد، به راحتی افراد قبیله مرتد می‌شدند. تبعیت افراد قبیله از رئیس خود، از زمینه‌هایی بود که معاویه از آن به خوبی بهره برداری کرد.
    ضعف ایمان در مردم
    به خصوص در منطقه شام که مردم فاقد مبلغان و مربیان دینی بودند. در خود مدینه که مردم زیر نظر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) تربیت شده بودند و هنوز مدتی از وفات
    پیامبر (صلی الله علیه و آله) نگذشته بود، داستان غدیر را فراموش کردند؛ چه رسد به مردم شام آن روزگار، که داستانهای عجیبی درباره جهالت و نادانی آنها در تاریخ ثبت شده است.
    نمونه‌هایی از جهالت مردم شام:
    یکی از داستانها این است که بعد از جنگ صفین، سربازان معاویه، شتر یکی از یاران حضرت علی (علیه‌السلام) را غصب کرده بودند. آن شخص، برای باز پس گرفتن شترش، نزد معاویه رفت. معاویه از او خواست که برای اثبات ادعای خود، شاهد بیاورد. اما در شام، کسی او را نمی‌شناخت؛ لذا نتوانست ادعای خود را ثابت کند. اما کسی که شتر او را غصب کرده بود، دوئ نفر شاهد آورد که به نفع او شهادت دادند و گفتند: این شتر ماده، متعلق به فلان شخص است. معاویه هم بر اساس شهادت آن دو نفر، گفت که شتر برای همان شخص شامی است. صاحب شتر اصلی، در اعتراض به قضاوت گفت: شتر من نر است، چگونه این دو نفر شهادت دادند که این شتر ماده، متعلق به مرد شامی است و تو هم بر اساس گفته آنان قضاوت کردی؟! معاویه در جواب گفت: به علی بگو که معاویه صد هزار سرباز دارد که شتر نر و ماده را ازهم تشخیص نمی‌دهند و من با چنین سربازانی به جنگ با او می‌آیم.[۱۴]
    به حدی تبلیغات منفی کرده بودند، که مردم شام باور نمی‌کردند حضرت علی (علیه‌السلام) مؤمن و نمازخوان باشد! حتی زمانی که گفته شد علی (علیه‌السلام) در مسجد کوفه در حال نماز کشته شده است، عده‌ای از آنها گفتند: مگر علی (علیه‌السلام) نماز هم می‌خواند؟!
    در سرزمین شام، احکام اسلامی در معرض فراموشی بود. تنها نامی از نماز باقی مانده بود، آنهم چه نمازی! همانگونه که می‌دانید، معاویه در آستانه جنگ صفین به دلیل اینکه جنگ در روز جمعه واقع می‌شود، روز چهارشنبه، نماز جمعه خواند![۱۵] یکی دیگر از ایشان در کوفه در حال مستی، نماز صبح را چهار رکعت خواند. وقتی به او گفته شد: چرا چهار رکعت خواندی؟ گفت: امروز سرخوش بودم، اگر می‌خواهید، بیشتر هم بخوانم!! چنین افرادی به اصطلاح جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودند و مردم هم پذیرفته بودند.[۱۶]
    این زمینه‌های سه گانه، باعث شد تا «عوامل» مؤثر بیفتد. سه عامل مهم وجود داشت که معاویه از آنها برای پیشبرد اهداف خود استفاده کرد. البته استفاده از این عوامل، امر تازه‌ای نبود، اما معاویه آنها را خوب شناخت و به خوبی از آنها برای مقاصد خود بهره گرفت. همه سیاستمداران دنیا از گذشته تا دنیای مدرن امروز، از همین سه عامل استفاده می‌کرده‌اند: تبلیغ، تطمیع، تهدید.
    عامل تبلیغ:
    عامل اول تبلیغات است؛ که همه سیاستمداران سعی می‌کنند به وسیله آن افکار مردم را در جهت اهداف خود، عوض کنند و به سمتی که می‌خواهند سوق دهند. از آنجا که فرهنگ‌ها و جوامع یکسان نیستند، کیفیت بکارگیری عوامل تبلیغی نیز متفاوت است. عوامل تبلیغاتی در جامعه اسلامی آنروز، مسأله اومانیسم، پلورالیسم و یا حقوق بشر نبود. کسی به این حرفها گوش نمی‌داد، چون اسلام حاکم بود. مردم به خدا و پیامبرش اعتقاد راسخ داشتند؛ ولی زمینه‌هایی فراهم بود که می‌شد در تبلیغات از آن استفاده کرد. مثلا روزی یکی از سربازان کوفه، به حضرت علی (علیه‌السلام) گفت: ما با نیروهای معاویه، چه تفاوتی داریم؟! آنان هم مسلمان هستند و نماز می‌خوانند و روزه می‌گیرند، ما هم همینطور. پس چه تفاوتی داریم؟! امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) از این نوع سخنان اینگونه یاد می‌کنند که: دنیا چنان به من فشار آورد و کوچکم کرد که برخی‌ها گفتند علی و معاویه در یک سطح هستند: «انزلنی الدهر حتی قالوا علی و معاویه».[۱۷]
    ابزارهای تبلیغی در زمان معاویه:
    از جمله ابزارهای تبلیغی در آن زمان، استفاده از هنر و ادب به ویژه شعر بوده است. شعر در میان عرب، از مقام و جایگاه ویژه‌ای برخوردار بود. حاکمان و خلفاء، مخصوصا معاویه نیز از این مطلب مهم غفلت نکرده و لذا شعراء و ادباء را برای مقاصد شوم خود به کار می‌گرفتند؛ تا از این رهگذر، به مدح و ثنای دربار و رد و انکار مخالفان خود بپردازند. قلوب مردم را نسبت به خلیفه نزدیک و بذر دشمنی و بدبینی نسبت به مخالفان خلیفه، به خصوص خاندان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) را در آنها بکارند. برجسته ترین شاعر زمان معاویه، اخفل نصرانی بود. شاعر چیره دست و خوش قریحه‌ای که شاگردانی نیز پرورش می‌داد.
    اما برای کسانی که به اسلام بیشتر از هنر علاقه و گرایش نشان می‌دادند، قرآن و حدیث از جذابیت و مقبولیت بیشتری برخوردار بود؛ لذا معاویه سعی می‌کرد از راه جعل حدیث، حکومت خود را مقبول و مشروع جلوه دهد. ابوهریره یکی از حدیث سازان معروف است که خود علمای اهل تسنن نیز درباره او کتابها نوشته‌اند. تعداد مجموع احادیثی که از خلفای چهارگانه در کتب و مسانید اهل سنت نقل گردیده، ۱۴۱۱ حدیث است که نسبت به احادیث منقول از ابوهریره کمتر از ۲۷% می‌باشد.[۱۸] این شخص، احادیث عجیبی جعل می‌کرد و آنها را به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نسبت می‌داد؛ عوام هم باور می‌کردند. او یکی از محدثان درباری بود و در خدمت معاویه دین فروشی می‌کرد. عمرو عاص، مغیره بن شعبه، سمره بن جندب، عروه بن زیبر و... از جمله افرادی بودند که به جعل حدیث برای بنی امیه می‌پرداختند.[۱۹]
    از دیگر ابزارهای به کار گرفته شده توسط معاویه، کسانی بودند که به نام قراء شناخته می‌شدند. قاری قرآن بودن در آن زمان، شأن و مقام مهمی بود. البته قاری کسی نبود که تنها قرآن را زیبا بخواند، بلکه علاوه بر حفظ و قرائت، به تفسیر و تبیین آیات نیز می‌پرداختند.
    معاویه به خصوص از این سه دسته ـ یعنی قراء شعراء و محدثان ـ برای تبلیغات همه جانبه در جهت مقاصد خود بهره می‌برد.
    عامل تطمیع:
    عامل دوم: تطمیع بود. معاویه با جعل حدیث و بهره‌‌برداری از جذابیت و اعتبار شعر و قرآن، می‌توانست عده‌ای را فریب دهد، اما همه افراد تحت تأثیر قرار نمی‌گرفتند. لذا معاویه بزرگان و رؤسای قبایل را که خوب و بد را نمی‌فهمیدند و داستان خلافت و خیانت معاویه برایشان امری مجهول نبود، با تطمیع، وعده پست و مقام، دادن هدایا و جوایز نفیس و سنگین و نیز کیسه‌های طلا، می‌خرید و به این صورت آنها را مجذوب خود می‌کرد. گذشتن از مال دنیا آسان نیست. گفتن یک کیسه طلا یا ۱۰۰۰۰۰ دینار طلا و شبیه این ارقام آسان است، ولی کمتر کسی در مقابل آن مقاومت می‌کرد، آنهم در آن زمان. ولی معاویه با پرداخت هزینه‌های سنگین، رؤسای قبایل را به آمال و اهداف ننگین خود می‌رساند. در این راه کمتر کسی دارای ایستادگی و مقاومت بود و اکثرا گرفتار می‌شدند. نمونه آن رشوه به شریح قاضی بود که فتوای وی تأثیر بسزایی در به شهادت رساندن امام حسین (علیه‌السلام) و برگرداندن رأی کوفیان داشت.
    عامل تهدید:
    عامل سوم، تهدید بود. افرادی که دو عامل قبلی در آنها مؤثر واقع نمی‌شد، با زور و تهدید مواجه می‌شدند. معاویه آنها را تهدید، دستگیر و روانه زندان کرده و شکنجه و اذیت و آزار می‌داد و در نهایت چنانچه در عقیده خود راسخ بودند، آنها را وحشیانه کشته و از میان بر می‌داشتند.
    بعد از شهادت امام حسن (علیه‌السلام) در حدود کمتر از ۲۰ سال، معاویه جامعه شام را با این سه عامل و در سایه زمینه‌هایی که ذکر کردیم، آنگونه که می‌خواست، متحول ساخت. معاویه از زمان ابن خطاب تا شهادت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و در زمان امام حسن (علیه‌السلام)، بر شام حکمرانی می‌کرد و به خاطر سالهای طولانی حاکمیت خود، به مردم، محیط و اوضاع آنجا کاملا آشنایی داشت و اساسا او مردم شام را آنگونه که خود می‌خواست تربیت کرده و پرورش داده بود. معاویه اشخاصی را شناسایی کرده و مورد آزمایش قرار داده بود. تا اینکه نهایتا با استفاده از این سه عامل، نقشه خود را اجرا کرد.
    مجموع این عوامل و زمینه‌هایی که قبلا ایجاد شده بود، دست به دست هم داد تا یزید به راحتی بتواند کاری را که می‌خواست، انجام دهد. البته هر چند در ظاهر موفق و پیروز شد، اما عاقبت کار و باطن کار نتیجه‌ای دیگر داد.[۲۰]
    علت انفعال مردم در برابر سیاست‌های معاویه چه بود؟
    درست است که معاویه از ابزارهای تبلیغاتی توآم با فریب مردم و تحریف حقایق و در واقع ترور شخصیت‌ها از یک سو، و حربه تهدید و تطمیع از سویی دیگر بهر می‌برد، اما چرا مردم فریب خوردند و تحت تأثیر تهدیدها و تطمیع‌ها قرار گرفتند؟ علت انفعال مردم در برابر معاویه چه بود؟
    پاسخ:
    همانطور که قبلا گفتیم: امام حسین (علیه‌السلام) نمی‌توانستند در زمان معاویه علنی فعالیت کنند. با شرایطی که معاویه به وجود آورده بود، حتی برای سخنرانی می‌بایست جایی را که دور از دیگران بود، انتخاب می‌کردند و جلسات خود را در آنجا تشکیل می‌دادند. گاهی افراد مستعدی را شناسایی می‌کردند و با آنها محرمانه مطالبی را در میان می‌گذاشتند. اینکه مردم چرا تحت تأثیر معاویه و اعمال او قرار می‌گرفتند، در کلام خود امام مشهود است. در یکی از همین جلسات که معمولا در منی برگزار می‌شد، حضرت خطاب به افراد فرمودند: «شما کسانی هستید که در سایه اسلام به برکت مقامات اسلامی و علومی که دارید، مورد احترام مردم هستید و این منزلتی است که خدا به شما داده است».[۲۱] از اینجا فهمیده می‌شود که این افراد از بزرگان و علمای قوم بوده‌اند. حضرت آنها را نکوهش می‌کنند که شما از موقعیت خود استفاده نمی‌کنید. در بین سخنرانی، علت انفعال جامعه در برابر سیاست‌های معاویه را بیان می‌فرمایند: «فلا مالا بذلتموه ولا نفسا خاطرتم بها للذی خلقها و لا عشیره عادیتموها فی ذات الله».[۲۲]
    علت انفعال جامعه در برابر سیاست‌های معاویه
    علت اول انفعال: «مالی را در ترویج اسلام مصرف نکردید».
    قاعدتا مخاطبان امام، خمس و زکات و حقوق واجب خود را می‌دادند، چون از علمای آن زمان بودند. اینکه حضرت می‌فرمایند مالی را بذل نکردید، مقصودشان بیش از حقوق واجب بود. حفظ و تبلیغ دین احتیاج به هزینه کردن از اموال شخصی دارد. اولین قدم این است که از اموال خود در راه ترویج اسلام، جلوگیری از بدعتها و مبارزه با انحرافات و بدعت گذاران استفاده کنید؛ لکن شما این کار را نکردید.
    علت دوم انفعال: «نه تنها در راه خدا هزینه نکردید، بلکه جانتان را برای آفریننده خود نیز به خطر نینداختید».
    متأسفانه اغلب اینگونه تصور می‌شود که هرگاه تکالیف واجب به حد ضرر و زیان مخصوصا خسارت جانی رسید، تعطیل می‌شوند و انجام آن دیگر واجب نیست.
    اما سیدالشهداء (علیه‌السلام) خطاب به علماء فرمودند: «شما جان خود را در راه کسی که آن را آفریده و به شما عطا کرده است، به خطر نیفکندید»؛ یعنی باید جان را در راه دین، به خطر بندازید. حفظ جان را وجهه همت خود کردید و زمانی که شما را تهدید کردند، میدان را خالی و عقب نشینی کردید.
    علت سوم انفعال: «شما در راه خدا و برای جلب رضایت او هیچگاه با خویشاوندان خود که در راه باطل بودند، مقابله نکردید».
    آن روز مسأله ارتباطات قومی و عشیره‌ای در عرب یک اصل بود. اینکه انسان به خاطر تعصب، نسبت به بستگان خود اقداماتی انجام دهد، امروزه کمتر پیدا می‌شود و به چشم می‌خورد. سیدالشهداء (علیه‌السلام) با این بیان می‌فرمایند که گاهی وظیفه شرعی اقتضاء می‌کند که انسان با خویش و قوم خود دشمنی کند. اگرچه صله رحم واجب است، اما حفظ اسلام از آن واجبتر است. نباید بستگان را بر اسلام و حفظ دین مقدم داشت.
    با توضیحی که آمده، مشخص شد که علل انفعال کسانی که تحت تأثیر تبلیغات سوء معاویه قرار گرفتند، تعلق خاطر به مال و جان و خویشان بود.
    اینکه فرموده‌اند: «حب الدنیا رأس کل خطیئه»،[۲۳] در همین ارتباط است. معمولا همه تلاشهای انسان برای این است که خودش زنده بماند و از دنیا بیشتر لذت ببرد؛ لذا وقتی کار به جانفشانی و از خودگذشتگی و بذل مال برسد، انسانهای دنیاپرست عقب نشینی می‌کنند.
    امام حسین (علیه‌السلام) درادامه و بعد از این سخنان خطاب به نخبگان و علمای آن زمان می‌فرمایند: «ولکنکم مکنتم الظلمه من منزلتکم و أسلمتم امور الله فی ایدیهم یعلمون بالشبهات و یسیرون فی الشهوات»[۲۴]: یعنی آنچه موجب شد اینها بر شما مسلط شوند و شما هم اجازه دادید اینها برگرده شما سوار شوند، این بود که از مرگ فرار کردید. اگر استقامت می‌کردید. مسلما دشمن عقب نشینی می‌کرد. دلبستگی شما به زندگی دنیا که روزی از شما جدا می‌شود، مانع مقاومتتان شد.
    به طور خلاصه می‌توان آنچه را که باعث انفعال مردم در برابر ترفندها و تدابیر معاویه شد، در چند مورد عنوان کرد: ۱ـ خودداری از بذل مال در راه خدا و ترویج اسلام. ۲ـ سستی و تعلل در جانفشانی برای دین. ۳ـ تأثیر روابط قومی و قبیله‌ای. که در نتیجه اینها، امورات مملکتی در اختیار ستمگران قرار گرفت و روحیه سستی و ترس از مرگ، بر اکثریت جامعه سایه انداخت.[۲۵]
    آیا حقیقتا، سفر امام حسین (علیه‌السلام) به عراق مصلحت بود؟
    آیا با توجه به آنچه که در آنزمان و بعد از مرگ معاویه در حال رخ دادن بود، سفر امام حسین (علیه‌السلام) به عراق مصلحت بود؟ صرفنظر از بعد غیبی واقعه کربلا، آیا جز رفتن به عراق، اقدام دیگری برای امام امکان نداشت؟
    پاسخ:
    اگر به منابع تاریخی بنگریم، شاهد اعتراضاتی هستیم که به طور، مکرر مطرح شده و مضمون آنها این است که به هیچ وجه رفتن به عراق به مصلحت نبوده است. این اعتراضات از همان آغاز حرکت امام مطرح بوده است.
    وقتی که امام وارد مکه شد، معترضین به سفر امام به کوفه فراوان بودند:
    عبدالله بن عباس پیشنهاد کرد تا امام از رفتن به عراق صرفنظر کند و به جبال یمن برود، چون هم منطقه کوهستانی است و هم شیعیان پدرش در آن منطقه بسیارند و ایمنی خاصی دارد.[۲۶]
    عمرو بن عبدالرحمن بن هشام نیز به امام می‌گفت: مردم بنده دینار و درهم‌اند و این دو، دست حکام است؛ مبادا به عراق بروی.[۲۷]
    عبدالله بن عمر نیز اعتراض کنان از خونریزی هراس داشت.[۲۸]
    عبدالله بن جعفر نیز با اشاره به کشته شدن او در عراق نوشت که اگر کشته شوی، من می‌ترسم که نور زمین با کشته شدن تو خاموش شود. تو روح هدایت و امیرالمؤمنین هستی. برای رفتن به عراق تعجیل نکن. من از یزید برای تو امان می‌گیرم.[۲۹]
    مسور بن مخرمه نیز از معترضین بود. او به امام نوشته بود: فریب مردم عراق را نخور.[۳۰]
    ابوواقد لیثی نیز مانند سخن مسور را به امام گفته بود.[۳۱]
    فرزدق نیز که از عراق به حجاز می‌رفت، از جمله مخالفین با این مسافرت بود.[۳۲]
    منابع تاریخی این اعتراضات و بعضی دیگر را ذکر کرده‌اند و احتمالا بسیاری از راویان مغرض، سعی در تکثیر آنها کرده‌اند تا نشان دهند امام واقعا فریب خورده و بی جهت روانه عراق شده است!
    مقدمتا این نکته را ذکر می‌کنیم که، تاریخ سیاست نشان می‌دهد کمتر زمانی بوده که کار سیاسی برای یک فرد انقلابی، با احتمال به موفقیت قطعی انجام شده و دسترسی به اهداف، بدون وجود هیچ خطری امکان پذیر باشد. کسانی که برای گرفتن قدرت با هدف خوب یا بد فعالیت می‌کنند، همیشه با احتمالات سر و کار دارند.
    از این رو نبایست در این باره چنین گمان کنیم که تنها باید با یقین صد در صد، حرکت کرد. چنین کاری دور از واقعیات تاریخی بوده و ناشی از ساده‌اندیشی در ماهیت فعالیتهای سیاسی است.
    در اینجا نیز نباید  فکر کرد که امام می‌بایست صد در صد در مورد پیروزی این سفر، اطمینان حاصل می‌کرد. کسی که رفتن امام را به صلاح نمی‌داند، نباید به شواهدی بنگرد که احتمال شکست را افزایش می‌دهد. کسی هم که رفتن را قبول دارد، نباید گمان کند که هیچ احتمال شکست در کار نبوده است.
    علت رفتن به مکه:
    امام نمی‌خواست به هیچ وجه موافقتی با یزید و حاکمیت او داشته باشد؛ حتی اگر این مخالفت منجر به شهادت او بشود. در عین حال، در پی چاره بود تا در صورت امکان، انقلابی را علیه یزید برپا کرده و خود بر جامعه حاکمیت پیدا کند. همه خواست امام در این خلاصه می‌شد؛ و لذا هر پیشنهادی که به نحوی آن را خدشه دار می‌کرد، از نظر امام محکوم و غیرقابل پذیرش بود. دستیابی به حکومت می‌توانست بالاترین موفقیتی باشد که امام به آن می‌اندیشد. اگر چنین چیزی دست یافتنی نمی‌شد، به هر روی امام به عنوان آمر به معروف و ناهی از منکر، رسالت خود را انجام داده بود. به فرض که در این حد نیز موفقیتی به دست نمی‌آورد، حداقل می‌توانست مطمئن باشد که با ریخته شدن خونش، درخت اسلام را آبیاری کرده و مردم را آگاه ساخته است.
    واقعیت موجود نیز چنین بود که یزید اجازه نمی‌داد کسی چون امام حسین (علیه‌السلام) با عدم بیعت با او، راحت به زندگی مشغول شود. امام حسین (علیه‌السلام) هم کسی نبود که به آرامی زندگی کند. در این صورت تنها انتخاب یزید در صورت عدم بیعت، کشتن امام بود. از طرفی، گذشته از شام، مدینه و مکه و به طور کلی حجاز، در شرایطی نبود که در برابر خواست یزید مبنی بر کشتن امام، مقاومتی از خود نشان دهند.
    رفتن امام به مکه به صورت موقت پسندیده بود؛ زیرا به هر روی، این شهر حرم تلقی می‌شد و برای مدتی می‌توانست امنیت داشته باشد، اما به هر حال این شهر نمی‌توانست به عنوان سنگر دائمی مورد توجه قرار گیرد. علاوه بر اینکه مکه، هواداری خاصی از امام نمی‌کرد.
    علت خروج از مکه و حرکت به سمت کوفه:
    از نکاتی که امام حسین (علیه‌السلام) در موارد متعدد بدان اشاره فرموده، این است که یزید و عمالش اجازه ادامه حیات را در مکه به او نخواهند داد و به هر صورت او را به قتل خواهند رساند.
    امام در برابر اعتراض ابن عباس فرمود: «اینکه دو وجب دورتر از مکه کشته شوم، بهتر از آن است که یک وجب دورتر کشته شوم»[۳۳]. این نکته علاوه بر اشاره به حفظ حرمت مکه، به این نکته نیز توجه می‌داد که جان امام در خطر است و حضرت باید در این باره اقدامی می‌کند.
    امام در برابر اعتراض ابن عمر فرمود: «این گروه مرا رها نخواهند کرد... آنها اصرار دارند تا من بیعت کنم و من نمی‌خواهم چنین کنم. بنابراین آنها مرا خواهند کشت».[۳۴]
    حضرت در جایی دیگر فرمودند: «اگر در لانه جانوران بیابان نیز پنهان شوم، مرا بیرون آورده و به قتل خواهند رساند».[۳۵]
    این نقلها شاهد صدق این گفته است که به هر حال آنها تصمیم بر قتل امام داشتند. حال که قرار شد آن حضرت از مکه خارج شود، کدامین نقطه می‌بایست انتخاب می‌شد؟
    تنها عراق که کانون شیعیان امام بود، می‌توانست مورد توجه قرار گیرد. این منطقه از جهات دیگری نیز از شام متنفر بود. درخواست کوفه از امام این احتمال را تقویت کرد و با اوج گرفتن این دعوت، درصد احتمال پیروزی رو به فزونی نهاد.
    در فاصله ماه شعبان تا ذی الحجه که امام در مکه بود، نامه‌های مکرری از عراق به دست او رسید. در بسیاری از موارد وقتی اعتراض به رفتن می‌شد، امام مسأله نامه‌ها را مطرح می‌کرد.
    هنگامی که امام در برابر حر رسید، همین نامه‌ها را دلیل آمدن خود ذکر کرد.[۳۶] زمانی که عمر بن سعد علت آمدن امام به عراق را جویا شد، پاسخ، همان نامه‌ها بود. وقتی بجیر بن شداد از علت رفتن پرسید: امام فرمود: «اینها نامه‌های بزرگان این شهر است.[۳۷] صبح عاشورا نیز علت آمدن را نامه‌ها ذکر کرد.[۳۸] به عبدالله بن عمر نیز نامه‌ها را نشان داد.[۳۹] همه جا در برابر اعتراضات می‌فرمود: «خورجین اسبم پر از نامه‌های آنان است».[۴۰]
    این دعوت گسترده‌، جدی به نظر می‌آمد. به ویژه که علاوه بر توده‌های مردم، بیشتر نامه‌ها از بزرگان کوفه بود. کسانی که مردم تابع آنها بودند. این افراد علاوه بر شیعیان، شامل بسیاری از دیگر بزرگان بود. چه بسا اگر صرفا شیعیان بودند توجهی نمی‌شد؛ زیرا تعدادشان قابل توجه نبود. اما همین گستردگی بود که جدی بودن دعوت را تثبیت کرد.
    امام با فرصت‌ کمی که در اختیار داشت، راه معقولی را برگزید. آن حضرت در این مرحله به نامه‌ها پاسخی نداد. نمایندگان این گروهها به مکه رفته و درخواست خود را حضوری مطرح کردند. هر نامه‌ای که به مکه می‌آمد، تعداد زیادی امضاء و اسم پای آن بود. با اینحال امام تا اواخر هیچ پاسخی به این درخواست‌ها نداد.[۴۱]
    امام برای اینکه میزان حمایت مردم را بهتر بشناسد، نماینده مستقیم خود یعنی مسلم بن عقیل را که فردی کاملا مطمئن بود به کوفه فرستاد. آن حضرت در نامه‌ای که به مردم کوفه نوشتند، آورده‌اند: «من برادرم، پسرعمم و فرد مورد اعتماد خودم را از اهل بیتم، یعنی مسلم را به سوی شما فرستاده و به او گفتم تا وضعیت شما را برایم بنویسد. او را همراهی کرده و با او بیعت کنید»[۴۲].
    وقتی مسلم به کوفه رفت، مردم گروه گروه با او بیعت کردند. او نیز اسامی را می‌نوشت و از آنها تعهد می‌گرفت تا غدر و خیانت نکرده و از امام حمایت کنند. مسلم که حمایت مردم را دید، در نامه‌ای به امام نوشت: «بیش از ۲۰۰۰۰ نفر با تو بیعت کرده‌اند. وقتی نامه به دست تو رسید بشتاب». می‌گویند وقتی امام حرکت کرد، اسامی ۱۸۰۰۰ نفر از مردم کوفه که با مسلم بیعتا کرده بودند، به دست او رسید.[۴۳] امام در برابر این نامه چه می‌توانست بکند؟ در روایت دیگر آمده که مسلم به امام نامه نوشت که: «مردم همگی با تو هستند و تمایل و علاقه‌ای به آل معاویه ندارند»[۴۴]. امام تا مسلم را نفرستاده بود، اطمینان کافی نداشت، اما اکنون نامه نماینده‌اش رسیده بود که بهترین دلیل بر بیعت مردم کوفه با امام بود؛ لذا در برابر اعتراض ابن عباس در آخرین مرحله، امام به او فرمود: «من می‌دانم که تو اهل نصیحت کردن هستی، اما مسلم به من نامه نوشته که مردم بر بیعت و یاری من اجتماع کرده و من نیز تصمیم به رفتن گرفته‌ام».[۴۵]
    معنای این تحلیل این نیست که هیچ خطری در عراق نبوده است، اما سؤال این است که اگر امام بنا داشت در جایی مستقر شود، کجا را باید بر می‌گزید؟ آیا امام حسین (علیه‌السلام) کسی بود که بیعت کند؟ آیا یزید کسی بود که اجازه دهد امام بدون بیعت زنده بماند؟ اگر امام به عراق نمی‌رفت، در آن صورت همه کتب تاریخی نمی‌نوشتند که اگر به عراق رفته بود، پیروز می‌شد؟ آیا نمی‌نوشتند چرا به نامه‌های مردم پاسخ مثبت نداد؟ این سؤالات و نمونه آنها مواردی است که در صورت عدم انتخاب و مسافرت به کوفه، در ذهن هر عاقلی مطرح می‌شد.
    حال در مقابل این دعوتها، امام می‌بایست کدام یک را انتخاب می‌کرد؟ سابقه بد مردم یا وضعیت فعلی آنها را؟ به نظر می‌رسد در شرایط عادی سیاسی، هیچ راهی احتمالش به اندازه احتمال پیروزی در کوفه نبود. حتی احتمال رفتن به یمن نیز موفقیت آمیز نبود؛ زیرا به یقین تعداد شیعیان در یمن  به اندازه کوفه نبود. اضافه بر آنکه آنجا نیز در دسترش معاویه بود.
    نخستین دلیل احتمال پیروزی، وجود نامه‌ها بود که نشان می‌داد عده زیادی نه تنها امام را حفاظت خواهند کرد، بلکه با دشمنش خواهند جنگید. از طرفی دیگر، هیچ نقطه دیگری از امام دعوت به عمل نیاورد. افرادی هم که نامه نوشتند، در مرحله اول شیعیانی چون سلیمان بن صرد، مُسَیِّبب بن نجبه، حبیب بن مظاهر، رفاعه بن شداد و عده دیگر بودند.
    اما آمدن ابن زیاد و سایه استبدادی حکومتش، جریان را عوض کرد. تهدید کوفه برای بنی امیه جدی تلقی شد. جاسوسان در نامه‌ای به یزید نوشتند که ترابیّه ـ نامی برای شیعه به مناسبت ابوتراب برای علی (علیه‌السلام) ـ با مسلم بیعت کرده و از او خواسته‌اند تا زودتر به فریاد کوفه برسد.[۴۶] فرستادن عبیدالله به همین دلیل بود، چون برای آنها یقین شده بود که اگر دیر بجنبد، کوفه از دست خواهد رفت. بخصوص که نعمان بن بشیر بی تفاوت بود.[۴۷]
    با این توضیحات، دلیل خروج امام از مکه و حرکت به سمت عراق و کوفه، واضح و روشن شد. در صفحات آینده توضیحاتی پیرامون علل تغییر نظر کوفیان و رفتن امام به کربلا ذکر خواهیم کرد.
    چرا اصحاب، سخن امام حسین (علیه‌السلام) را در شب عاشورا  اطاعت نکردند؟
    در تاریخ آمده است که امام حسین (علیه‌السلام) در شب عاشورا بیعت خود را از اصحابش برداشت و به آنها اجازه ترک کربلا را داد، ولی آنها نپذیرفتند و همچنان ماندند. حال با توجه به اینکه برداشتن بیعت از آنها، امری خلاف ضروری دین است، چگونه امام آنها را امر به رفتن می‌کند و بیعت خود را از آنها بر می‌دارد؟ علاوه بر این، آیا همراهی با امام در جهاد، بر آنها واجب نبوده است؟ آیا حفظ امام بر امت واجب نیست؟ اگر چنین است، پس چگونه امام آنها را امر به ترک واجب می‌کند؟ اگر اطاعت امام واجب است، پس چرا طبق فرمایش امام (علیه‌السلام) آنها متفرق نشدند؟ این مسأله نیز روشن است که امام قصد آزمایش آنها را نداشت و از حال آن انسانهای متقی و مؤمن آگاه بود.
    پاسخ:
    امام حسین (علیه‌السلام) می‌دانست که دشمن فقط طالب شخص او می‌باشد و اگر بر او پیروز شوند، به دیگران کاری ندارند. همچنین آگاه بودند که اصحاب فداکارش، نمی‌توانند جان او را نجات دهند، اگر چه به حد اعلی سعی و کوشش نمایند؛ لذا همراهی آنها با امام در جهاد با دشمن، اثری نداشت و امام فقط از این جهت آنها را مخیر به ترک کربلا کرد. وجوب جهاد، وقتی است که انسان احتمال پیروزی و غلبه بر دشمن را بدهد، ولی اگر یقین داشته باشد که نتیجه جنگ، هلاکت و مغلوبیت او می‌باشد، جنگ برای او به حکم اتلاف نفس بدون فایده می‌باشد. بنابراین جهاد بر آن افراد واجب نبود. برداشتن بیعت نیز به این معنی اشکالی ندارد؛ و لذا امام حسین (علیه‌السلام) وجوب جهاد را از آنها برداشت و آنها را مخیر کرد بین رفتن و ماندن.
    در خصوص بیعت نیز باید گفت که معنای برداشتن بیعت این نیست که اعتقاد به امامت او را از قلب‌ها بیرون کنند، که در این صورت بنابر تصریح احادیث، اگر بمیرد به مرگ جاهلی مرده است.[۴۸]
    شایان ذکر است که امام حسین (علیه‌السلام) امر به رفتن نکردند، تا اصحاب آن حضرت که نرفتند، کار حرامی را مرتکب شده باشند؛ بلکه امام فرمودند: «من به شما اجازه می‌دهم و بیعت خود را از شما برداشتم تا از سیاهی شب استفاده کرده و برای دور شدن از خطر اقدام کنید»[۴۹].
    چرا امام حسین (علیه‌السلام)، از اعجاز و قدرت فوق‌العاده استفاده نکرد؟
    چرا امام از قدرت فوق‌العاده خود برای پیروزی بر دشمن استفاده نکرد تا خود و اصحاب و خانواده‌اش از شهادت و اسارت مصون بمانند؟ مثلا حضرت می‌توانستند نفرین کند یا هنگامی که جنیان آمدند و قصد کمک به آن حضرت را داشتند، ولی امام مانع شدند و یا موارد دیگر. مانند آنجا که امام (علیه‌السلام) عبدالله بن حصین ازدی را نفرین کردند که «خدایا! او را از تشنگی بمیران» و حصین نیز هر چه آب می‌خورد سیراب نمی‌شد تا اینکه به همین حالت جان داد[۵۰] و یا ماجرای حفر چاه در روز هشتم محرم که توسط امام در پشت خیمه‌ها نوزده گام به سمت قبله حفر شد، که آب بیرون آمد و مشکها را پر کردند و همه سیراب شدند[۵۱]. چرا امام در روزهای دیگر چنین نکردند؟
    پاسخ:
    علت آن شاید این بوده است که حضرت می‌خواستند به دشمنان و بلکه به بشریت بفهمانند که ما می‌توانستیم با قدرتی که خداوند به ما ارزانی داشته است، دشمن را به خاک مذلت بنشانیم، ولی خواست خداوند این است که امورات مهم و وقایع سرنوشت ساز، به طور طبیعی و با پیروی از قاعده و قانون و به اصطلاح سنت الهی بوده باشد، نه با جبر و تحمیل. آنچه را که در بعضی از موارد به صورت جبری و با استفاده از قدرت غیرعادی اتفاق افتاده است، تأثیر مهمی بر سرنوشت و نتیجه عملی واقعه نداشته است وگرنه رخ نمی‌داد.
    همچنین خود حضرت در هنگامی که جنیان خواستار کمک و یاری آن حضرت بودند، به آنها فرمودند: «به خدا قسم! قدرت ما برای کشتن آنها بیش از شما ـ جنیان ـ است، ولی نظر ما این است که بر همه اتمام حجت شود تا آنهایی که هلاک می‌شوند، با اختیار خود به هلاکت رسند و کسانی که به سعادت می‌رسند نیز با اختیار خود بدان نائل شوند»[۵۲].
    حال اگر امام، با جبر و تحمیل و قدرت فوق‌العاده و نیز اعجاز، بر دشمن پیروز می‌شد، آیا می‌توانست برای ما الگو باشد؟ می‌گفتیم که ما هم اگر قدرت داشتیم، چنین می‌کردیم. اما امام حسین (علیه‌السلام) می‌خواستند علاوه بر اینکه دشمن و مردم به دست خودشان، مسیرشان را انتخاب کنند و در امتحانات الهی، مجبور به کاری نباشند، قیامشان را همچون چراغی تا قیام قیامت فروزان نگهدارند تا در هر کجا و هر زمان که جوامع انسانی در انجام وظیفه خود متحیر ماندند، با نور امام حسین (علیه‌السلام) هدایت شوند؛ لذا کسی که فرمود: «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»، بدون دلیل این سخن را نگفت. جریانات تاریخی هر روز تکرار می‌شود. درست است که روشها، تاکتیک‌ها و شعارها تغییر می‌کند، اما جنگ حق و باطل همیشه خواهد بود. همیشه هستند کسانی که می‌خواهند دین بماند و کسانی که قصد براندازی دین را دارند. لذا امام حسین (علیه‌السلام) باید از روشی استفاده می‌کرد که بتواند برای همیشه و برای همگان قابل استناد باشد. و آن راهی نبود جز مخالفت با بدعت‌ها و کارشکنی‌ها، حتی به قیمت‌ جان انسان و اسارت عزیزان؛ آنهم با اختیار، نه زور و اجبار.
    نکته دیگر آنکه در زمان امام، کشته شدن یزید و یزیدان مطرح نبود، بلکه حفظ اسلام مطرح بود. چرا که ممکن است در اینگونه مباحث گفته شود: امام به جای به خطر انداختن جان خود و اطرافیانش، یزید و نمایندگان او را به درک واصل می‌کرد، تا اسلام حفظ شود، ولی باید توجه داشت که پیکر اسلام در اثر ضرباتی که بعد از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) توسط خلفای سه گانه و معاویه و یزید به آن وارد شده بود، در حال از بین رفتن بود. در اینجا نیز مناسب بود همانند جایی که انسان با دادن خون، جان انسان‌هایی را نجات می‌دهد، برای نجات اسلام نیز خون بدهد و درخت اسلام را جانی تازه بخشد. و چه خونی بهتر از خون
    حسین بن علی (علیهماالسلام)؟ لذا امام خود و یارانش به شهادت رسیدند، ولی تا قیام قیامت درس دینداری آموختند و اسلام را بار دیگر احیاء نمودند.
    آیا در واقعه عاشورا کسی به سپاه دشمن پیوست؟
    آیا در روز عاشورا یا حتی در روزهای قبل، کسی از سپاه امام حسین (علیه‌السلام) به لشکر عمر سعد پیوست؟
    پاسخ:
    این موضوع در منابع معتبر ذکر نشده است؛ بلکه همه یاران به خصوص در شب عاشورا، پیشنهاد امام (علیه‌السلام) را درباره رفتن و بازگشتن نپذیرفتند؛ که برخی از یاران امام با ذکر جملاتی چون: هفتاد بار اگر کشته شویم و باز زنده شویم، باز هم دست از شما بر نمی‌داریم، وفادار ماندند. به نظر می‌رسد در شب عاشورا کسی از یاران امام در خصوص یاری
    امام حسین (علیه‌السلام) مردد نبود.
    آنچه مسلم است، اینکه پس از رسیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل به امام در منزل «زباله»، ایشان به سایر افراد فرمودند: «خبر بس تأثر انگیزی به ما رسیده است و آن کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبدالله بن یقطر است. شیعیان ما دست از یاری ما برداشتند و اینک هر یک از شما که بخواهد برگردد، آزاد است و از سوی ما حقی بر گردنش نیست[۵۳]. که در اینجا عده‌ای که در بین راه به آن حضرت ملحق شده بودند، برگشتند و حضرت با همان یاران خاص و اهل بیتش به راه ادامه دادند[۵۴].
    شهید مطهری (رحمه الله علیه) در این زمینه می‌فرمایند: ـ امام حسین (علیه‌السلام) در شب و روز عاشورا دو تا دلخوشی دارد؛ دلخوشی بزرگش به اهل بیتش است که می‌بیند قدم به قدمش دارند می‌آیند، از آن طفل کوچکش گرفته تا افرد بزرگش. دلخوشی دیگرش بر اصحاب با وفایش است که می‌بیند کوچکترین نقطه ضعفی ندارند. فردا که روز عاشورا می‌شود یک نفر از اینها فرار نکرد، یک نفر از اینها به دشمن ملحق نشد، ولی از دشمن افرادی را به خود جذب کردند. هم در شب عاشورا افرادی به آنها ملحق شدند و هم در روز عاشورا دشمن را مجذوب خودشان کردند که حر بن یزید ریاحی یکی از آنهاست. ۳۰ نفر در شب عاشورا آمدند ملحق شدند. اینها مایه‌های دلخوشی اباعبدالله (علیه‌السلام) بود.[۵۵]
    آیا از سپاه اسلام در روز عاشورا، کسی زنده ماند؟
    آیا از همراهان امام حسین (علیه‌السلام) در قیام عاشورا، به جز زنان و کودکان اهل حرم، کسانی بوده‌اند که زنده مانده و به شهادت نرسیده باشند؟
    پاسخ:
    آری؛ در برخی منابع تاریخی آمده است که چند تن از یاران امام حسین (علیه‌السلام) که از دست ستمگران نجات یافتند. غیر  از اهل بیت امام (علیه‌السلام) و حضرت سجاد (علیه‌السلام) و امام باقر (علیه‌السلام)، می‌توان از ا ین افراد نام برد: ۱ـ حسن بن الحسن ۲ـ عمرو بن الحسن. ۳ـ زید بن الحسن.۴ـ موقع بن ثمامه اسدی. ۵ـ مسلم بن ریاح. ۶ـ ضحاک بن عبدالله. ۷ـ عقبه بن سمعان. ۸ ـ قاسم بن عبدلله. ۹ـ محمد بن عقیل.
    البته زنده ماندن این بزرگواران، علل مختلفی داشته است من جمله بیمار بودن
    امام سجاد (علیه‌السلام) و مجروح شدن حسن بن الحسن معروف به حسن مثنی و یا اسارت عمرو بن الحسن و زید بن الحسن و نیز امان یافتن موقع بن ثمانه اسدی. همچنین مسلم بن ریاح و ضحاک بن عبدالله که از دست دشمن نجات یافتند. عقبه بن سمعان نیز غلام حضرت رباب بود که بعد از دستگیری، عمر بن سعد وی را آزاد کرد. سایر افراد نیز به همراه اهل بیت (علیهم السلام) به اسارت گرفته شدند.[۵۶]
    دفن شهدای کربلا، چگونه و توسط چه کسی صورت گرفت؟
    دفن اجساد شهداء در کربلا، چگونه و توسط چه کسانی انجام گرفت؟ در حالیکه اسراء در دمشق بوده‌اند و کسی از یاران امام نبود که بتواند اجساد را شناسایی و دفن کند؟
    پاسخ:
    در بعضی از منابع تاریخی آمده است که: عده‌ای از قبیله بنی اسد آمدند تا بدن مطهر امام حسین (علیه‌السلام) و سایر شهداء را دفن کنند، اما چون عموم بدنها سر نداشت و حتی لباس انها را ربوده بودند و بیشتر بدنها بر اثر ضربات شمشیر پاره پاره بود، قابل شناسایی نبود. بنی اسد متحیر مانده بودند که در این هنگام امام سجاد (علیه‌السلام) ـ بواسطه طی الارض و اعجاز، از زندان عبیدالله ـ تشریف آوردند[۵۷] و بدنها را به بنی اسد معرفی کردند و خود به دفن بدن مطهر و مقدس امام حسین (علیه‌السلام) اقدام نمود. آنگاه بدن مقدس علی اکبر (علیه‌السلام) را پایین پای پدر بزرگوارشان به خاک سپردند و بعد به دستور امام، سایر شهدای اهل بیت (علیهم السلام) را در نزدیکی قبر امام (علیه‌السلام)، در یک محل به خاک سپردند.[۵۸]
    سپس بنی اسد اصحاب را در یک محل دفن نمودند و حبیب بن مظاهر را به جهت شأن و مرتبه‌ای که در قبیله خود داشت، در نزدیک بالای سر امام دفن کردند؛ چون او از بنی اسد و رئیس آنها بود.[۵۹]
    بنی اسد بر سایر قبائل افتخار می‌کردند که ما بر حسین (علیه‌السلام) و اصحابش نماز گذارده و آنها را دفن کردیم[۶۰]. نقل است که اجساد مقدسه شب دوازدهم دفن شدند.[۶۱]
    عاقبت جنایتکاران حادثه کربلا چه شد؟
    انتقام خون امام حسین (علیه‌السلام)، در این دنیا چگونه گرفته شد؟ عاقبت شمر بن ذی الجوشن، عبیدالله ابن زیاد و عمر سعد (لعنت الله علیهما) و سایر قاتلان و جنایتکاران واقعه کربلا چه شد؟
    پاسخ:
    انتقام خون امام حسین (علیه‌السلام) و کیفر قاتلان آن حضرت، بحث مبسوطی دارد؛ زیرا آن حضرت نور الهی بود و خون او خون خدا به حساب می‌آمد؛ لذا هیچ عملی و انتقامی، جای آن را پر نکرده و هیچ کیفری قصاص آن محسوب نمی‌گردد. اما می‌توان انتقام خون
    اباعبدالله الحسین (علیه‌السلام) را به پنج نوع تقسیم نمود: انتقام غیبی؛ قیام مردمی و نهضت‌های اسلامی؛ انتقام مختار بن ابی عبیده ثقفی؛ انتقام امام زمان (عج) پس از ظهور؛ محشر
    فاطمه (علیهماالسلام) که انتقام ابدی است.
    عده‌ای از قاتلان آن حضرت، در این دنیا بی درنگ به کیفر عمل خود رسیدند که به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:
    عاقبت شمر بن ذی الجوشن:
    شمر (لعنت الله علیه) از فرماندهان خشن و جنایتکار سپاه کوفه در حادثه کربلاء و قاتل سیدالشهداء (علیه‌السلام) بود. وی از طایفه بنی کلاب و از رؤسای هوازن و مردی شجاع بود که در جنگ صفین نیز در لشکر امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) حضور داشت. سپس ساکن کوفه شد و به روایت حدیث پرداخت. نامش «شرحبیل» و کنیه‌اش «ابوالسابغه» بود. وی از فرماندهان سپاه عمر سعد در روز عاشورا بود؛ که پس از سستی ابن سعد در برخورد قاطع با امام حسین (علیه‌السلام)، همراه با فرمانی از سوی ابن زیاد به کربلا آمد؛ که اگر عمر سعد حاضر به انجام مأموریت نشد، وی فرماندهی را بر عهده گیرد. در کربلا فرمانده جناح چپ میدان بود. پس از شهادت امام حسین (علیه‌السلام)، عبیدالله سر امام حسین را همراه او به شام، نزد یزید فرستاد و بعد از آن به کوفه بازگشت.
    وی پس از جنگ شورشیان کوفه با مختار، که فرماندهی چند گروه را بر عهده داشت، از کوفه متواری شد. اما مختار در تعقیب این عنصر خبیث بود؛ لذا ابوعمره که از افراد زبده و از یاران صمیمی مختار بود و کینه قاتلان امام حسین (علیه‌السلام) را در دل داشت، از طرف مختار مأمور کشتن شمر شد. وی شمر را در یکی از روستاهای بصره یافت. ابوعمره طی یک درگیری مسلحانه، شمر را زخمی کرد و سپس به اسارت درآورد. او را نزد مختار آوردند. مختار دستور داد او را گردن زده و جسد او را در دیگ روغن جوشیده قرار دادند و سر شمر را با پای لگدکوب کردند.[۶۲]
    عاقبت عبیدالله ابن زیاد:
    او والی کوفه در زمان حادثه عاشورا بود، که شهادت امام حسین (علیه‌السلام) و یارانش به دستور او صورت گرفت. ابن زیاد را «ابن مرجانه» هم می‌گویند؛ زیرا نام مادرش کنیزی زناکار و مجوسی به نام مرجانه بود.
    او از سران مشهور اموی بود که در سال ۵۴ هجری، از طرف معاویه به حکومت خراسان منصوب شد. در سال ۵۶ از آنجا معزول و به حکمرانی بصره گماشته شد. پس از مرگ معاویه و روی کار آمدن یزید، وقتی نهضت مسلم بن عقیل در کوفه آغاز شد، با حفظ سمت، والی کوفه نیز شد و اوضاع را تحت کنترل خود درآورد و مسلم بن عقیل را به شهادت رساند.
    پس از حرکت امام حسین (علیه‌السلام) از مکه به سوی عراق، وی عمر سعد را با لشکری به جنگ با آن حضرت گسیل داشت[۶۳].
    ابن زیاد پس از مرگ یزید، ادعای خلافت کرد و اهل بصره و کوفه را به بیعت فراخواند، ولی کوفیان دعوتگران او را از شهر بیرون کردند. وی سپس از بیم انتقام، فراری شد و مدتی به شام رفت. همزمان با نهضت توابین، مأموریت سرکوب توابین را یافت[۶۴]. در سال ۶۵ هجری با لشکری به جنگ سلیمان بن صرد رفت و در عین الورده با او درگیر شد.
    پس از آن، ابن زیاد در شام بسر می‌برد. از طرف عبدالملک مروان که تازه قدرت شام را به دست گرفته بود، برای مسلط شدن بر عراق، مأمور سرکوبی قیام مختار شد. مختار نیروهایش را آماده کرد و فرماندهی آن را به ابراهیم بن مالک اشتر داد.
    دو لشکر با هم درگیر شد و ابراهیم با شجاعتی که داشت، لشکر ابن زیاد را متواری ساخت و تعدادی از فرماندهان و سربازان او را به هلاکت رساند. تا سرانجام به سراغ عبیدالله ابن زیاد رفته و با ضربت شمشیر، او را دو نیم ساخت[۶۵] و سر بریده‌اش را برای مختار هدیه آورد. جسد آن خبیث را با آتش سوزاندند[۶۶]. ابن زیاد در آن روز ۳۹ سال داشت و روز جنگ لشکر مختار با ابن زیاد روز عاشورای سال ۶۷ هجری بود که ابن زیاد نیز درهمان روز کشته شد.
    عاقبت عمر سعد:
    مختار در آن روزهایی که دست به انتقام خون شهدای کربلا زد، نسبت به عمر سعد بیش از همه حساس بود. از طرفی قبلا به خاطر مصالحی، امان نامه‌ای به عمر سعد داده بود واز طرف دیگر، عمر سعد هم بهانه‌ای به دست نمی‌داد تا در شورش علیه مختار شریک نباشد و لذا مجازات وی به تأخیر افتاد.
    هنگامی که عمر سعد متوجه شد که مختار درصدد دستگیری و مجازات اوست، یک شب از کوفه پا به فرار گذاشت. مختار متوجه ماجرا شد؛ لذا خوشحال شده و این حادثه را بهانه‌ای برای نقض پیمان به شمار آورد. از این رو کسی را به دنبال فرزند عمر سعد یعنی حفص فرستاد. از وی پرسیدند پدرت کجاست؟ گفت در منزل خود است. مختار ابوعمره را مأمور جلب عمر سعد کرد. وی نیز فورا اطاعت کرده و عمر سعد را برای مختار جلب کرد. عمر سعد قصد نبرد داشت که ابوعمره فرصت ندارد و شمشیر خود را بر فرق عمر سعد زد و او را به درک واصل کرد و سر از بدنش جدا کرده و برای مختار آورد. مختار رو به حفص کرده و گفت: آیا این سر را می‌شناسی؟ گفت این سر پدرم است. سپس مختار دستور داد حفص را هم به پدرش ملحق کنند؛ که سر وی را جدا کرده، کنار سر پدرش نهادند[۶۷].
    عاقبت سایر جنایتکاران:
    انتقام از جنایتکاران  قیام عاشورا عموما به دست مختار و اطرافیانش صورت گرفت. به عنوان نمونه، اولین گروه که مختار از آنها انتقام گرفت، کسانی بودند که با اسب بر بدن امام حسین (علیه‌السلام) تاخته بودند. مختار دستور داد آنها را دستگیر کرده، آوردند. سپس آنها را به پشت خوابانده، دست و پاهای آنها را به زمین میخکوب کرد. آنگاه دستور داد که اسب بر بدن آنها تاختند تا پیکرهای آنان سرکوب شد و بعدا آنها را سوزاند[۶۸].
    اما عاقبت حرمله بن کاهل اسدی (لعنت الله علیه) که طفل شش ماهه را به شهادت رسانده بود؛ منهال بن عمرو می‌گوید: به نزد امام سجاد (علیه‌السلام) رسیدم. حضرت به من فرمود: «حرمله بن کاهل در چه حالی است؟» عرض کردم: هنگام بیرن آمدنم از کوفه، او زنده بود. امام عرض کرد: «خدایا! حرارت آتش را به او بچشان». منهال می‌گوید: به کوفه بازگشتم دیدم مختار قیام کرده است. من با مختار دوست بودم؛ لذا راهی منزلش شدم. با مختار به اطراف کوفه رسیدم. او منتظر کسی بود. دیری نگذشت که جمعی با شتاب به نزد او آمده و گفتند حرمله بن کاهل اسدی دستگیر شد. چون حرمله را آوردند، مختار دستور داد دستهای او را قطع کرده و بعد از آن پاهایش را نیز قطع کرده و بدن او را در آتش انداختند و وی زنده زنده به هلاکت رسید. منهال می‌گوید: بی اختیار به یاد سخن امام سجاد (علیه‌السلام) افتادم و به مختار ماجرا را گفتم. مختار از مرکبش پائین آمد و دو رکعت نماز گذارد و سجده‌ای طولانی کرد. از این جهت که خدا این افتخار را به او داد تا از حرمله انتقام گرفته و دعای امام به دست او مستجاب شده است[۶۹].
    سنان بن انس نیز از کوفه به بصره گریخت. طرفداران مختار خانه او را ویران کردند و اطراف بصره کمین نمودند تا او را دستگیر کنند. روزی سنان از بصره به سوی قادسیه در حرکت بود. نیروهای مختار بر وی یورش برده و او را بین عذیب و قادسیه دستگیر کردند. و نخست انگشتان او را بریدند، سپس دستها و پاهایش را قطع کردند. آنگاه در دیگ روغن زیتون که جوشیده بود، انداختند. چرا که سنان سینه حسین (علیه‌السلام) را نشانه رفته بود و بنابر نقلی، تیری بر گلوی آن حضرت زده و بدن ایشان را با نیزه، سوراخ کرده بود[۷۰].
    خولی بن یزید اصبحی نیز در خانه‌ خویش مخفی گشته بود. نیروهای اطلاعاتی مختار، جایگاه ان را گزارش کردند و مأموران گشتی وارد خانه او شدند. زن خولی به نام نوار، که مخالف او بود و وی را در شهادت امام حسین (علیه‌السلام) توبیخ می‌کرد، در خانه بود. از او خواستند تا جایگاه خولی را نشان دهد. نوار گفت نمی‌دانم؛ ولی با دستش به مخفیگاه شوهرش اشاره کرد. مأموران، خولی را پیدا کرده و بدنش را به آتش کشیدند[۷۱].
    عاقبت سایر افرادی که به نحوی در شهادت امام حسین (علیه‌السلام) و اسارت اهل بیت (علیهم السلام) دست داشتند نیز، در کتب تاریخی، به طور مفصل بیان شده است[۷۲].
    مدفن رأس الحسین (علیه‌السلام) کجاست؟
    چرا در خصوص مدفن رأس الحسین (علیه‌السلام) اختلاف است؟ قول صحیح در این خصوص کدامین قول است؟
    پاسخ:
    همانگونه که مشهور است، اقوال متفاوتی پیرامون محل دفن سر مقدس
    اباعبدالله الحسین (علیه‌السلام) ذکر شده است؛ که خلاصه آنها از این قرار است:
    ـ مدینه، قبرستان بقیع:
    در برخی از کتب تاریخی آمده است که یزید پس از شهادت امام حسین (علیه‌السلام)، گروهی از بنی هاشم را از مدینه به شام طلبید. سپس به همراهی چند نفر از بنی امیه، آنان را با سر بریده امام حسین (علیه‌السلام) به مدینه گسیل داشت و سفارش کرد که رأس الحسین در اختیار عمرو بن سعید فرماندار مدینه قرار گیرد. عمرو نیز بعد از تشریفات خاص و سخنانی در این خصوص، سرانجام آن را در قبرستان دفن کرد. این قول از ابن نما، مناقب ابن شهر آشوب و ابوالعلاء حافظ نقل شده است:
    ـ دمشق، باب الفرادیس در مسجد جامع اموی:
    منصور بن جمهور می‌گوید: سر بریده امام در خزانه بنی امیه یافتم و سپس در پارچه‌ای پیچیده و در مکان مذکور دفن کردم. از سلیمان بن عبدالملک آمده است که وی در دوران حکومت خویش، سر مقدس را در لباسهای زیبایی پیچیده و با جمعی از توده‌های مردم با نماز خواند و در مقبره مسلمانان دفن کرد. مدتی بعد، عمر بن عبد العزیز محل دفن را باز کرد و سر
    امام حسین (علیه‌السلام) را همانند زمان شهادت سالم یافت و دستور داد سر مبارک را به کربلا منتقل کنند و با جسد دفن نمایند.
    ـ در کشور مصر:
    در محلی که بدان مشهدالرأس یا مشهدالکریم می‌گویند. مردم این کشور در روزهای ویژه، آنجا را به عنوان محل دفن سر مبارک امام حسین (علیه‌السلام) زیارت می‌کنند و ممکن است یزید برای ترساندن مردم و عاشقان اهل بیت (علیهم السلام)، سر مطهر را چند روزی به مصر نیز فرستاده باشد.
    ـ شهر نجف:
    در روایتی آمده است: حضرت امام صادق (علیه‌السلام) وارد نجف شد و سه محل را زیارت کرد و هر کدام، دو رکعت نماز خواند. مبارک بن خباز می‌گوید: چون از حضرت توضیح خواستم، فرمود: «محل اول مقبره امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بود، محل دوم سر مبارک
    اباعبدالله الحسین (علیه‌السلام) و محل سوم محلی است که منبر قائم آل محمد در آنجا قرار می‌گیرد.[۷۳]
    روایت دیگری نیز از امام صادق (علیه‌السلام) از طریق یزید بن عمرو بن طلحه نقل شده که رأس مبارک امام حسین (علیه‌السلام)، در خارج کوفه به سوی نجف اشرف در نزدیکی قبر امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) دفن گردیده است[۷۴].
    ـ کربلا:
    قول صحیح آنکه سر مقدس اباعبدالله (علیه‌السلام) در کربلا، کنار جسد مطهرش دفن شده است. اکثر علماء و محققین و مورخین، همین نظر را صحیح می‌دانند[۷۵]. مرحوم علامه مجلسی، سید مرتضی علم الهدی، سید بن طاووس، شیخ طوسی و دیگر بزرگان، همگی این قول را مورد تأیید قرار داده و اقوال دیگر را معتبر ندانسته‌اند. این عده احادیثی را که ناظر بر محل دفن سر امام در محلی غیر از کربلاست، را غیر موثق و یا مجهول می‌دانند.
    اما آنچه باعث شهرت دفن سر مبارک امام در اماکن مقدس مذکور گردیده است، این است که یزید تا مدتی، جهت ترساندن مردم و به نظر خود ایجاد آرامش، آن را به شهرهای مختلف می‌فرستاد و این سر مبارک، روزها یا ساعت‌ها در این اماکن قرار گرفته‌اند و به تدریج در طول تاریخ موقف سر، به عنوان مدفن سر ثبت شده است و بشیر بن جذلم در مدینه منوره به این موضوع اشاره نموده که رأس حسین (علیه‌السلام) در شهرها به گردش پرداخت.
    وجود این سر مبارک و گردش آن در شهرها، برکات بسیاری داشت. عصر روز عاشورا، نه تنها دوستان، بلکه دشمنان را به گریه واداشت. شام عاشورا، مطبخ خولی را نور باران کرد. کاخ ابن زیاد را به عزا نشاند و زید بن ارقم را به ستیز با ابن مرجانه دعوت کرد، تا از بوسه گیری پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) حدیث بخواند و جمعیت را بگریاند. خفته‌ها را بیدار نموده و عالم مسیحی را با خود همکیش کرد و سرانجام در هدر دادن زحمات و تبلیغات ۴۶ ساله امویها مؤثر واقع شد[۷۶].
    اربعین حسینی در چه سالی واقع شده است؟
    در مورد اربعین حسینی اختلافات فاحشی وجود دارد؟ برخی می‌پذیرند، برخی در زمان آن اختلاف دارند و برخی دیگر اصل آن را انکار می‌کنند؛ در حالیکه برخی از احادیث بدان و ارزش آن اشاره دارد و حتی زیاراتی به این عنوان نیز روایت شده است؟ این اختلافات چگونه قابل توجیه است؟
    پاسخ:
    اینکه برخی اصل اربعین را انکار کنند، چنین  نیست و عمده اختلافی که وجود دارد، این است که اهل بیت (علیهم السلام)، در اربعین سال ۶۱ ـ یعنی بیستم ماه صفر ـ در کربلا بودند، و یا اربعین سال ۶۲؟
    اقوال متعددی است که به اختصار نقل می‌کنیم:
    ۱ـ اهل بیت (علیهم السلام) در همان سال ۶۱ و بعد از مراجعت از شام، روز بیستم صفر به کربلا وارد شدند. این قول تاریخ حبیب السیر، آثارالباقیه ابوریحان بیرونی، الملهوف سید بن طاووس و مثیر الاحزان ابن نما و نیز بعضی دیگر است.
    ۲ـ اهل بیت (علیهم السلام) قبل از رفتن به شام، روز بیستم صفر از کربلا عبور کرده‌اند؛ که قول ناسخ التواریخ است و احتمال بعیدی به نظر می‌رسد.
    ۳ـ اهل بیت (علیهم السلام) در سال ۶۲، یعنی یکسال بعد، در روز بیستم صفر به کربلا آمده‌اند. در قمقام زخام می‌خوانیم: ورود اهل بیت (علیهم السلام) در اربعین سال ۶۱ مشکل، بلکه خلاف عقل است؛ زیرا امام حسین (علیه‌السلام) در روز عاشورا به شهادت رسید و عمر سعد برای دفن کشتگان خود در آنجا توقف و روز یازدهم به کوفه حرکت کرد. چند روزی هم در کوفه معطل ماندند. سپس از یزید دستور رسید که اهل حرم را به دمشق اعزام دارد؛ که عبیدالله از راه حران و جزیره و حلب کاروان را به شام فرستاد که مسافت دوری است. به روایتی تا شش ماه اهل بیت (علیهم السلام) را نگهداشتند تا آتش غضب یزید خاموش شد. بعد از مطمئن شدن از عدم شورش مردم، یزید موافقت کرد که امام سجاد (علیه‌السلام) به مدینه بازگردد و اینهمه وقایع نمی‌تواند در چهل روز صورت گرفته باشد. پس قطعا سال ورود اهل بیت (علیهم السلام) به کربلا، در سال ۶۲ بوده است[۷۷].
    لکن از این مقدمات نمی‌توان نتیجه گرفت که اهل بیت (علیهم السلام)، در سال ۶۲ به کربلا آمده‌اند؛ زیرا نگهداشتن اهل بیت (علیهم السلام) در کوفه به مدت زیاد، قطعی نیست. با توجه به اینکه عده زیادی ورود اهل بیت (علیهم السلام) را در روز اول صفر ذکر کرده‌اند. مضافا بر اینکه مرحوم شهید قاضی طباطبائی (رحمه الله علیه) در کتاب خود (تحقیق درباره اول اربعین حضرت سید الشهداء (علیه‌السلام)) تمام ایرادات مبنی برآمدن اهل بیت (علیهم السلام) در سال ۶۱ را پاسخ داده است. بنابراین به صرف استبعاد نمی‌توان به نتیجه قطعی رسید و آمدن
    اهل بیت (علیهم السلام) را به کربلا در اربعین اول انکار کرد.
    ۴ـ اهل بیت (علیهم السلام) ابتدائا به مدینه رفته و از مدینه عازم کربلا شدند و سر مقدس امام را نیز در این سفر با خود داشتند؛ اما نه در اربعین سال ۶۱، بلکه پس از مراجعت به مدینه، عازم کربلا شدند. ابن جوزی از هشام و بعضی دیگر نقل کرده است که: سر مقدس
    امام حسین (علیه‌السلام) با اسیران به مدینه آورده شد و سپس به کربلا حمل گردیده و به بدن امام ملحق شده است[۷۸]. ولی در این نقل نیامده است که سر مقدس امام توسط چه کسی به کربلا حمل شده و آیا اهل بیت (علیهم السلام) همراه سر مقدس به کربلا آمده‌اند یا تنها سرها به کربلا فرستاده شده و به بدنها ملحق شده است؟
    برخی هم گفته‌اند که امکان دارد اهل بیت (علیهم السلام) اول به مدینه رفته و بعد به کربلا آمده باشند، ولی نه در روز بیستم صفر، که اربعین باشد؛ زیرا جابر بن عبدالله انصاری هم از حجاز آمده بود و رسیدن خبر به حجاز و حرکت جابر از آنجا، قهرا زمانی بیش از چهل روز را می‌طلبد؛ مگر اینکه بگوییم جابر از مدینه نیامده و از کوفه و یا شهر دیگری عازم کربلا شده بود[۷۹]. که این قول با تصریح بزرگانی چون ابن طاووس، ابن نما، شیخ بهائی و عده دیگری که آمدن جابر را در روز اربعین و بیستم صفر می‌دانند، منافات دارد.
    با این مقدمات، قول بهتر آن است که اهل بیت (علیهم السلام) در همان سال ۶۱ پس از مراجعت از شام و روز بیستم صفر به کربلا وارد شدند[۸۰].
    در مورد زیارت اربعین نیز باید گفت: اربعین چهلمین روز شهادت امام حسین (علیه‌السلام) و یارانش است و گرامیداشت خاطره شهید و احیاء اربعین وی، زنده نگهداشتن نام و یاد و راه اوست، و زیارت یکی از راههای یاد و احیاء خاطره است. زیارت امام حسین به ویژه در روز بیستم ماه صفر که اربعین آن حضرت است، فضیلت بسیار دارد. متن زیارت اربعین از طریق صفوان جمال از امام صادق (علیه‌السلام) رویات شده است. زیارت دیگری نیز هست که جابر بن عبدالله انصاری در این روز خوانده است و متن زیارت به عنوان زیارتنامه آن امام، در نیمه ماه رجب نقل شده است[۸۱].
    خلاصه اشکالات پیرامون اربعین سال ۶۱ و پاسخ بدانها:
    شهید قاضی طباطبائی (رحمه الله علیه) در کتاب خود که پیرامون اربعین نگاشته است، مفصلا اشکالاتی را که پیرامون این موضوع ـ آمدن اهل بیت (علیهم السلام) در بیستم ماه صفر سال ۶۱ هجری ـ مطرح شده را پاسخ گفته‌اند؛ به عنوان نمونه ثابت می‌کنند قولی که
    اهل بیت (علیهم السلام) یک ماه در شام مانده باشند و بعد راهی کربلا شده باشند، ـ آنطور که برخی بر این گمانند ـ مدرکی ندارد و صحیح نیست؛ چرا که نه ناقل آن و نه روایت آن مشخص نیستند و سید ابن طاووس (رحمه الله علیه) در اقبال آنرا فقط نقل کرده، منتها نه به طور مشخص، بلکه به شکل احتمال بیان شده و لذا قابل استناد و اعتماد نیست[۸۲].
    دلایلی برای نفی اربعین در سال ۶۱ هجری گفته‌اند و عمده آنها را محدث حاج میرزا حسین نوری (رحمه الله علیه) در کتاب لؤلؤ مرجان آورده است؛ که پاسخ آنها را مرحوم شهید آیت الله قاضی طباطبائی (رحمه الله علیه) به طور مفصل بیان می‌کنند، که برای نمونه به اختصار مواردی را ذکر می‌کنیم:
    اشکال اول: مسافت طولانی و زمان اندک ناسازگار است.
    پاسخ: عمده دلیلی که برای نفی اربعین در سال ۶۱ ذکر می‌کنند، همین مسأله است. به نظر آقای قاضی (رحمه الله علیه) شواهدی بر طول کشیدن راه طی شده از شام به عراق نداریم و بلکه خلاف این ادعا ثابت است. ایشان در کتاب خود ثابت می‌کنند که در ظرف یک هفته از شام به عراق و کوفه می‌آمدند و قاصد در مدت یک هفته از عراق به مدینه و بالعکس طی مسیر می‌کرده است؛ که نمونه آن شواهد را بعضا نقل می‌کنیم:
    أ: روایت‌ هارون الرشید عباسی که هلال ماه ذی الحجه را در عراق می‌دید و خود را جهت انجام اعمال حج به مکه می‌رساند[۸۳].
    ب: روایتی که شیخ مفید (رحمه الله علیه) نقل کرده مبنی براینکه خیران اسباطی به خدمت امام هادی (علیه‌السلام) آمد. خود به امام می‌گوید که فاصله آمدن من از عراق به مدینه، ده روز بوده است[۸۴].
    ج: روایتی که آمدن مالک اشتر از مدینه به کوفه را ذکر کرده است؛ که در کمتر از مدت ده روز صورت گرفته است[۸۵].
    د: روایتی از یحیی بن هرثمه نقل شده که می‌گوید: میان ما و عراق ده روز فاصله است[۸۶].
    و: روایتی که جنگ دوران ابوبکر با رومیان را نقل می‌کند؛ که خالد بن ولید با آنهمه لشکر، در ظرف هشت روز خود را به مسلمین در جبهه جنگ با روم رسانید[۸۷].
    هـ: در قره العین نقل است که مروان، عامر بن ربیعه را با ۱۰۰۰۰۰ نفر از شام، برای جنگ با مختار حرکت داد و عامر و لشکریانش در مدت ده روز به کوفه رسیدند[۸۸].
    ر: جریان رسیدن خبر مرگ معاویه بن ابوسفیان به میثم تمار در روز جمعه در شط فرات؛ که گفته شده روز جمعه گذشته یعنی هشت روز قبل، این واقعه رخ داده و معلوم است که قاصد این خبر، از مدینه به عراق و کوفه می‌آمده است[۸۹].
    موارد فوق اندک روایاتی بود که در اثبات آمدن اهل بیت (علیهم السلام) از شام به کربلا در مدت ده روز یا کمتر صورت گرفته و این قول که بیستم ماه صفر در کربلا بوده‌اند و این واقعه در همان سال ۶۱ رخ داده است، ثابت می‌شود.
    اشکال دوم: برخی مورخین در مقاتل اشاره به قصه آمدن اسراء به کربلا در اربعین اول نکرده‌اند، من جمله شیخ مفید (رحمه الله علیه).
    پاسخ: اولا واضح است که اگر کسی مطلبی را نقل نکرد، دلیل بر عدم وقوع آن نیست.
    ثانیا و نیز اگر نقل نکرده‌اند، دلیل بر انکار اربعین در سال ۶۱ نیست[۹۰].
    اشکال سوم: اینکه بنابر نقل کتاب «بشاره المصطفی» از عماد الدین ابوالقاسم طبیر آملی، جابر بن عبدالله انصاری اهل بیت (علیهم السلام) را در آن روز درک نکرده است.
    پاسخ: نسخه آن کتابی که از بشاره المصطفی این قول نقل شده است، ناقص بوده و مورد اعتماد نیست. دیگر آنکه، بسیاری از مقاتل آن را ذکر کرده‌اند و از مشهورات واقعه کربلاست و با نقل یک مقتل، نمی‌توان آن را رد نمود[۹۱].
    اشکال چهارم: عبور اهل بیت (علیهم السلام) از کوفه به شام، از راه سلطانی بوده است؛ یعنی آنان از راه تکریت، موصل، نصیبین و حلب رد شده‌اند؛ لذا مدت بسیاری طول می‌کشیده تا به شام برسند.
    پاسخ: این قول نیز مودر قبول و اعتنا نیست؛ چرا که بر خلاف بسیاری از نقلهای دیگر است که در مقاتل و اسناد تاریخی آمده است[۹۲].
    اشکال پنجم: اگر جابر و امام سجاد (علیه‌السلام) در یک زمان به کربلا رسید‌ه‌اند، پس چرا جابر اولین زائر شمرده شده است در حالیکه امام سجاد (علیه‌السلام) منزلتی بالاتر از او دارد.
    پاسخ: ممکن است جابر قبل از آمدن اهل بیت (علیهم السلام) و کاروان اسراء به زیارت رفته  باشد و بعد از زیارت او همراهانش ـ غلامش و عطیه ـ کاروان رسیده باشد[۹۳].
    اشکال ششم: یزید اجازه نمی‌داد کاروان اسراء به راحتی به کربلا بروند و در رفتن به مدینه تأخیر داشته باشند.
    پاسخ: نعمان را مأمور رساندن اهل بیت (علیهم السلام) کرد و برای جلوگیری از رسوایی بیشتر خود، گفته بود که ملاحظه آنان را بکند و به درخواستهای آنان پاسخ دهد و از اذیت و آزار آنها خودداری نماید و این نقل معروف و مشهور مورخین است[۹۴].
    این اشکالات و پاسخها و مواردی دیگر از اشکالات، به طور مفصل در کتاب مرحوم شهید قاضی طباطبائی (رحمه الله علیه) مطرح و پاسخ داده شده است؛ که مجال آوردن تمام آن موارد در این نوشتار نیست[۹۵].
    تفسیر «أنا من حسین» چیست؟
    «حسین منی و أنا من حسین»[۹۶]؛ «أنا من حسین» در این حدیث شریف یعنی چه و چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟
    پاسخ:
    تفسیری که عموما بدان اعتقاد دارند و صحیح هم به نظر می‌رسد، این است که شهادت امام حسین (علیه‌السلام)، باعث احیاء و زنده شدن مجدد دین اسلام و متعاقبا شخصیت
    پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و احکام و قوانین اسلام شد. یعنی اگر امام حسین (علیه‌السلام) و عملکرد ایشان نبود، از دین آسمانی اسلام که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) آن را از سوی خداوند ارزانی داشته بود، چیزی باقی نمی‌ماند. فدا شدن امام حسین (علیه‌السلام) منجر به بقاء دین و احیاء نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) شد؛ و این امتیازی بود که امام حسین (علیه‌السلام) داشت و دیگران از چنین موقعیتی برخوردار نبودند. این تفسیر خوبی است و تنها ایراد آن، سیاق دو جمله در روایت است. به این صورت که می‌فرماید حسین (علیه‌السلام) از نظر ولادت از من است و من از نظر بقاء و دوام دینم از حسین (علیه‌السلام) هستم.
    وجوه دیگری برای پاسخ به این سؤال، ذکر شده است؛ که دو مورد از آنها را نقل می‌کنیم:
    ۱ـ ممکن است مراد این باشد که من و حسین (علیه السلام)، از یک شجره و یک نور هستیم و به هم اتصال داریم و این قرب و نزدیکی، باعث مودت و محبت بسیار بین آنها می‌باشد. اینگونه اصطلاحات در بین مردم نیز متداول است؛ مثلا یک نفر به پسر یا برادر و یا یکی از نزدیکان و عزیزان خود می‌گوید که «من از تو هستم» و این روایت نیز نشانگر آنست که پیامبر (صلی الله علیه و آله) می‌خواهد مزیتی برای امام حسین (علیه‌السلام) بیان کند.
    لکن ممکن است این پاسخ قانع کننده نباشد، چرا که حضرت علی (علیه‌السلام) و
    امام حسن (علیه‌السلام) و نیز سایر بنی هاشم نیز فضیلت و مزیتی دارند که دیگری ندارد و می‌تواند مشابه همین حکم را در مورد آنها به کار برد.
    ۲ـ تفسیر دیگر اینکه: همانگونه که می‌گویند درخت خرما از هسته خرما و هسته خرما از درخت خرماست، و مراد آن است که هرچه که در خرما هست، در درخت هم هست؛
    پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز می‌خواهد بیان کند که تمامی کمالات موجود در پیامبر (صلی الله علیه و آله)، در حسین (علیه‌السلام) نیز جمع است و در حقیقت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و حسین (علیه‌السلام) از تمامی جهات ـ غیر از نبوت ـ مانند یکدیگرند[۹۷].
    --------------------------------------------------------------------------------
    [۱] - نهج البلاغه: خطبه ۲۰۰.
    [۲] - چون دو تیره از قریش بودند، به یکدیگر پسر عمو می‌گفتند.
    [۳] - الفتوح: ج ۴، ص ۲۴۰ الی ۲۴۴.
    [۴] - با اندک تلخیص و تغییر: آذرخشی دیگر از آسمان کربلا، مجلس پنجم.
    [۵]  - در پرتو آذرخش: ص ۷۴.
    [۶] - به نقل از سیره پیشوایان.
    [۷] - الغدیر: ج ۱، ص ۱۹۸.
    [۸] - بحارالانوار: ج ۴۴، ص ۲۱۱.
    [۹] - موسوعه کلمات الامام الحسین (علیه‌السلام): ص ۲۴۸.
    [۱۰] - ترجمه الامام الحسین (علیه‌السلام)، ابن سعد، ص ۳۹.
    [۱۱] - بحارالانوار: ج ۴۴، ص ۲۰۷.
    [۱۲] - حیات فکری و سیاسی امامان شیعه: ص ۱۷۸، به نقل از ترجمه الامام الحسین (علیه‌السلام)، ابن عساکر، ص ۴۶۹.
    [۱۳] - الامامه و السیاسه: ج ۱، ص ۲۰۲.
    [۱۴] - مروج الذهب: به نقل از بررسی تاریخ عاشورا، ص ۴۷ و ۴۸.
    [۱۵] - همان: ص ۴۸.
    [۱۶] - در پرتو آذرخش: ص ۳۷.
    [۱۷] - تاریخ طبری: ج ۵، ص ۳۲۵- کتاب صفین، ص ۱۶۶.
    [۱۸] - سیری در صحیحن، ص ۷۸.
    [۱۹] - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ج ۴، ص ۶۳.
    [۲۰] - با تلخیص و تغییر: برگرفته از آذرخشی دیگر از آسمان کربلا.
    [۲۱] - بحارالانوار: ج ۱۰۰، ص ۷۹.
    [۲۲] - همان.
    [۲۳] - بحارالانوار: ج ۵۱، ص ۲۵۸.
    [۲۴] - بحارالانوار: ج ۱۰۰، ص ۷۹.
    [۲۵] - با تغییر و تلخیص: برگرفته از آذرخشی دیگر از آسمان کربلا.
    [۲۶] - اخبار الطول: ص ۲۲۴.
    [۲۷] - انساب الاشراف ج ۳، ص ۱۶۱.
    [۲۸] - انساب الاشراف: ج ۳، ص ۱۶۳.
    [۲۹] - ابن عثم: ج ۵، ص ۱۱۶.
    [۳۰] - ترجمه الامام الحسین (علیه‌السلام): ابن سعد، ص ۱۶۷.
    [۳۱] - همان: ص ۱۶۶.
    [۳۲] - انساب الاشراف: ج ۳، ص ۱۶۵.
    [۳۳] - انساب الاشراف: ج ۳، ص ۱۶۴.
    [۳۴] - همان.
    [۳۵] - الفتوح ج ۵، ص ۱۱۶.
    [۳۶] - ترجمه الامامالحسین (علیه‌السلام): ابن عساکر، ص ۲۰۹.
    [۳۷] - ترجمه الامام الحسین (علیه‌السلام): ابن سعد، ص ۱۷۳.
    [۳۸] - همان: ص ۱۸۱.
    [۳۹] - ترجمه الامام الحسین (علیه‌السلام): ابن عساکر، ص ۱۹۲.
    [۴۰] - همان: ص ۲۰۹.
    [۴۱] - الفتوح ج ۵، ص ۴۶، ۴۹، ۵۰، ۵۱.
    [۴۲] - الفتوح: ج ۵، ص ۵۲.
    [۴۳] - ترجمه الامام الحسین (علیه‌السلام): ابن سعد، ص ۱۷۴.
    [۴۴] - تاریخ طبری: ج ۴، ص ۲۸۱.
    [۴۵] - مروج الذهب: ج ۳، ص ۵۴.
    [۴۶] - الفتوح: ج ۵، ص ۶۰.
    [۴۷] - با تغییر و تلخیص: برگرفته از حیات فکری و سیاسی امامان شیعه.
    [۴۸] - دلائل الصدق: ج ۲، ص ۶.
    [۴۹] - کامل ابن اثیر: ج ۴، ص ۵۷.
    [۵۰] - ارشاد شیخ مفید ج ۲، ص ۸۶.
    [۵۱] - وقایع الایام: ص ۲۷۵.
    [۵۲] - لهوف (چاپ ۱۳۷۷)، ص ۸۵.
    [۵۳] - تاریخ طبری: ج ۷، ص ۲۹۴.
    [۵۴] - نفس المهموم: ص ۱۸۴.
    [۵۵] - حماسه حسینی: ج ۱، ص ۲۴۵.
    [۵۶] - زندگانی امام حسین (علیه‌السلام): ص ۵۴۸.
    [۵۷] - جلاء العیون شبر: ج ۲، ص ۲۱۶.
    [۵۸] - حیاه الامام الحسین: ج ۳، ص ۳۲۴.
    [۵۹] - الامام الحسین (علیه‌السلام) و اصحابه: ص ۳۷۵.
    [۶۰] - نفس المهموم: ص ۳۸۸.
    [۶۱] - الامام الحسین (علیه‌السلام) و اصحابه: ص ۳۸۰.
    [۶۲] - بحارالانوار: ج ۴۵، ص ۳۳۱.
    [۶۳] - سفینه البحار: ج ۱، ص ۵۸۰.
    [۶۴] - معارف و معاریف: ج ۴، ص ۱۵۳۰.
    [۶۵] - تجارب الامم: ج ۲، ص ۱۶۳.
    [۶۶] - کامل ابن اثیر: ج ۴، ص ۲۶۴.
    [۶۷] - تجارب الامم: ج ۲، ص ۱۵۱.
    [۶۸] - بحارالانوار: ج ۴۵، ص ۳۷۴.
    [۶۹] - بجارالانوار: ج ۴۵، ص ۳۳۲ و ۳۷۵.
    [۷۰] - بحارالانوار: ج ۴۵، ص ۳۷۵.
    [۷۱] - کامل ابن اثیر: ج ۴، ص ۲۴۰.
    [۷۲] - به عنوان نمونه: ر. ک: قصه کربلا، ص ۵۵۹ الی ۶۹۵.
    [۷۳] - وسائل الشیعه: ج ۱۰، ص ۳۰۹.
    [۷۴] - مناقب آل ابی طالب: ج ۴، ص ۷۷.
    [۷۵] - منتهی الآمال: ج ۱، ص ۴۴۰.
    [۷۶] - با اندکی تغییر: سیمای امام حسین (علیه‌السلام)، ص ۲۴۱ تا ۲۴۳.
    [۷۷] - قمقام زخام: ص ۵۸۶.
    [۷۸] - تذکره الخواص: ص ۱۵۰.
    [۷۹] - قمقام زخام: ص ۵۸۶.
    [۸۰] - قصه کربلا: ص ۵۲۷.
    [۸۱] - مفاتیح الجنان.
    [۸۲] - تحقیق درباره اول اربعین سید الشهداء (علیه‌السلام): ص ۴۵.
    [۸۳] - همان: ص ۴۵.
    [۸۴] - ارشاد شیخ مفید: ص ۳۴۵.
    [۸۵] - تحقیق درباره اول اربعین سیدالشهداء (علیه‌السلام): ص ۵۰.
    [۸۶] - الخرائج و الجرائح: ص ۲۰۹.
    [۸۷] - تاریخ یعقوبی: ج ۲، ص ۱۱۲.
    [۸۸] - قره العین: ص ۱۲۷.
    [۸۹] - تنقیح المقال: ج ۳، ص ۲۶۲.
    [۹۰] - تحقیق درباره اول اربعین سیدالشهداء (علیه‌السلام): ص ۱۵۳.
    [۹۱] - همان: ص ۱۸۱.
    [۹۲] - همان: ص ۲۲۱.
    [۹۳] - همان: ص ۲۷۵.
    [۹۴] - همان: ص ۲۷۷.
    [۹۵] - همان: از صفحات ۱۵۰ الی ۲۷۷.
    [۹۶] - ترجمه الامام الحسین (علیه‌السلام): ابن سعد، ص ۱۳۷.
    [۹۷] - با تغییر و تلخیص: برگرفته از پرسش و پاسخ از مرحوم آیت الله کاشف الغطاء (رحمه الله علیه).

     

     
     
     
     
     

    آدرس: قم - روبروي شبستان امام خميني(ره) - دفتر آيت الله العظمي شاهرودي (دام ظله)

    تلفن: 7730490 3، 7744327 3- 025 فکس: 7741170 3- 025  

    پست الکترونيک: info@shahroudi.net / esteftaa.shahroudi.com@gmail.com